تبليغاتX
نوستالژی

مرگ ارزوها
دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 0:44

۱)هزار تا کار توی سرمان وول می خورد از زدن نشریه تا تحقیق راجع به جامعه شناسی سینما تا مطالعه هر هفتگی جامعه شناسی حتی به فکر زدن یک تشکل مستقل هم افتا ده اییم می خواهیم برای خودمان کسی باشیم یک فرقی با بقیه داشته باشیم می خواهیم دانشجوی اکتیو و فعال و باسواد باشیم می خواهیم باشیم. شور و حال جوانی مان را توی کانال درست بی اندازیم می خواهیم مایه فخر خودمان و جامعه و جهان اطراف باشیم می خواهیم محصولات بهتری باشیم برای زمین خدا. همه تلاشمان را می کنیم صادقانه و بی منظور اما انگار یک چیزی نمی گذارد، دنیای اطراف یا تنبلی خودمان نمی دانم اما همه این شور وحال در یک لحظه بلعیده می شود انگار که از اول نبوده بعد ما بر می گردیم به همان وضعیت اول همان ثانیه صفر و دوباره سیکل با طل تکرار می شود دوباره ایده می دهیم و انجام نمی دهیم درگیر روز مرگی می شویم اول مطلب گفتم شاید تنبلیم یا این که دنیای اطراف مقصر است اما الان که خوب می بینم تنها یک چیز این سوال را پاسخ می دهد: نا امیدی

2)نا امیدی متاسفانه توی نسل من ریشه دوانده قدیمی ها ما را تحویل نمی گرند چون خیال می کنند همه چیزشان از مال ما بهتر بوده کارشان، فیلمشان، موسیقی اشان، تفریحشان و خیلی چیزهای دیگرشان. به ما نزدیک نمی شوند ما را نمی بینند و خیلی راحت از کنار ما می گذرند احساسات ما را درک نمیکنند و با یک جمله خیلی مزخرف ما را تنها می گذارند (شما سطحی هستید) این جمله را می گذارند جلوی همه چیز و خودشان را در مقام ریاست می بینند در مقام اقایی و ما را با کوهی از مشکلات تنها می گذارند اینده ما هم چندان روشن نیست هیچ چیز در پیش رویمان واضح نیست حتی تار هم نیست تاریک است تنهاییم و این را هیچ کس نفهمیده تنهاییم و فقط خودمان می دانیم ما کنار هم نشسته اییم دستمان را مثل فردی رها شده در دریا دراز می کنیم ولی..... از تمام این ها که بگذریم فقط خودمان می مانیم در حالی که جهان اطراف را همان پدرانما ن تشکیل می دهند. پس تنها می شویم و تنهایی و بی اهمیت بودن هم که میدانید یعنی اغاز نا امیدی

3)خودم هم این روزها حال خوشی ندارم دچار یکسری سوال های عجیب شده ام این که چه می شود و گیرم من لیسانس را هم گرفتم بعدش این که چقدر از دانشجوهای دانشگاه بعد از لیسانس گرفتن با زمان دیپلمشان فرق می کنند این که دانشجوهای ما چقدر در روز کتاب و مجله و روزنامه می خوانند یا اگر می خوانند چی می خوانند می دانم سوال هایم بیهوده است نسل دانشجوی امروز نسل مرده است فضای دانشگاه من یکی که علمی هم نیست ولی از یک چیز دلم می سوزد تمام بچه های دانشگاه من بچه های خوب ومعصومی هستند با کلی شوق یادگیری اما استاد نه انها را جدی می گیرد نه به انها درس می دهد نه نیازشان را رفع می کند. خوب توی این وضعیت اسفناک دانشجو با تمام قوا خودش را وقف جاهای دیگر می کند می شود دور حوض نشین.

4)یک پارادوکس اما برای من حل نشده باقی مانده این که چرا نسل های قبل از روشنفکر تا ادم عادی درباره جوانان اظهار نظر می کنند فلان محقق می گوید جوان یعنی اینده و ادم عادی اش هم می گوید جوان یعنی اینده اما هیچ با نمیسازند هیچ با ما راه نمی ایند و ما را تحویل نمی گیرند جوان را کرده اند ویترین هر جور خواستند در موردش حرف بزنند و هر جور خواستند راجع به او اظهار عقیده کنند و فکر کنند خودشان بهترینند و بهترین دوا را برای شفا بیماری جوانان دارند انها یک لحظه هم فکر نمی کنند جوان الت دست انها نیست که هر جور خواستند از او استفاده ابزاری کنند خوب این ها خیال می کنند که جوان با همین چیزها رام میشود ولی یک بار به خودشان نمی گویند که ما با جوانان حرف زده ایم؟

5)میدانم باز هم هزاران ایده خواهیم داشت با هزاران امید که هیچ کدامشان به نتیجه نخواهند رسید چون که ما نا امیدیم لذت نمی بریم و می میریم به همین سادگی مرگمان هم فیزیکی نیست مرگ مرگ استعداد است مرگ خواسته ها و امیال است همه این جمع فردا می شود یک ادم در سیل روزمرگی که هیچ چیز جز بی حوصلگی ندارد جز نا امیدی یاس و تلخی. این عاقبت خوشی نیست ولی ما با ان درگیریم هر روز با ان مبارزه می کنیم نه میبریم بلکه همیشه هم میبازیم اما..... هیچ امایی وجود ندارد ما میبازیم این یعنی نسل سوخته نسل بی ارمان و این یعنی مرگ ارزوها.

نوشته شده توسط مازیار وکیلی | موضوع: | لینک ثابت |