تبليغاتX
نوستالژی

اداب نا امیدی
چهارشنبه ششم آذر 1387 ساعت 18:51

درباره امیر قادری و خودم:

امیر بغض دارم نمی ترکد لامسب هرچه زور می زنم نهیب می زنم نمی ترکد امیر عزیز تقصیر من است یا خودت نمیدانم احساس می کنم عارف شده ایی از ان ادمهایی که کمی دورتر مینشینند ادم هایی مثل من را میبینند و لبخند میزنند و ادامه میدهند کمی دور می شوند بعد بر میگردند و کمی عقب تر را نگاه میکنند یکهو نوری می زند توی چشمانشان بعد مسیح وار مثل سرپیکو پیش می روند این که از له شدن ماشینت گفتی و حالی که بعدش بردی ولبخند زدی غصه نخوردی و به مبارزه ادامه دادی دستت را دراز نکردی همین یعنی عرفان اینجوری عرفان یک منتقد فیلم عاشق قطبی یعنی همان وسترنری که تک افناده به سراغ دشمن می رود وبعد از شکست دادن تمام ان ها مدال را از سینه می کند و به خاک میکوبد یعنی تام جادی که برای ما از روح بزرگ صحبت می کند یعنی همانی که وسط روز نوشتش بلند می شود یک ایستک می خورد اهنگی گوش میدهد وبعد نور اول صبح تمام وجودش را پر می کند عرفان یعنی همین یعنی این که زندگی را با تمام وجود در خودت حل کنی ودر قالب نور ان را تحویل دیگران بدهی یعنی این که انقدر حوصله داشته باشی که خودت را یادت باشد زندگی ومرگ و دیگران را دوست داشته باشی رنج ادم ها برایت اهمیت داشته باشد عرفان یعنی همان نوری که بذایت گفتم ساعت چهار صبح است ومن دارم با تمام وجود عذاب می کشم از این یلگی و ازادی روح تو خجالت می کشم و حسودی می کنم دارم این را می نویسم ویادممی اید تکه ایی از خودم را درون تو جا گذاشتم درون نقدت بر اپارتمان نقدت بر اواز گنجشک ها و پرونده ات راجع به بوچ کسیدی و ساندنس کید. می بینم یک تکه از وجودم در روح بزرگ باقی مانده است می بینم واز تو خجالت می کشم که چرا انقدر نا امیدم چرا تفرت و تلخیه عجیبی مرا پر کرده استاز این روح بزرگ خجالت میکشم ومیبینم قسمت اندک امیدواریه وجودم در سطر سطر نقدهایت اسیر شده است این ها را می نویسم و زیر لب می گویم عارف مدرن یعنی همین جریان سیال ونرمی که از نوشته هایت دریافت کردم تمام نمی شود ببخشید ولی ناظر شده ایی سلام امیر ببخشید سلام یوری سلام ما را به لارا برسان

این روز ها جایی را می خواهم که کمی عق بزنم احساس می کنم موجود کثافتی در درونم رشد کرده ودارد مرا می بلعد یک حس نا میرای نا امیدی یک رنجوری خاص که انگار تا بی نهایت ادامه دارد یک جور تنهایی و یک جور یاس که هیچ ارتباطی به فلسفه ندار تمامش از منبع امید یعنی زندگی می اید زود دلم می شکند ان مو جود بدبو به احساساتم نزدیک شده وان را از هم دریده دارم عق می زنم ولی ان موجود گلویم را چنگ انداخته ودارد گلویم را خراش میدهد اول ها دود سیگار حلش می کرد ولی الان روزی دو پاکت سیگار می کشم ولی احساس می کنم ان موجود قوی تر می شود احساس می کنم دود او را سمی تر می کند یک رولت روسی با شمایل تما قدش دویده درون زندگیم و مرا می ترساند چون که خالی است نا امیدی ابعاد وسیع تری درون قلبم پیدا کرده تهی تر شده ام احساس فردی را دارم که دنبال جای امنی میگردد جایی به امنی رحم مادر هوس سیگار دارم هوس رهایی هوس ارامش سرم درد می کند هیچ کاری را نمی توانم درست انجام دهم صبح ها با تشویش بیدار می شوم شب ها نمی خوابم ارام نمی خوابم اغلب تا صبح بیدارم مثل بوفی که کور نیست امید را در نطفه ام کشته ام کم میخندم گریه نمیکنم میمیرم روحم مرده وپلاسیده شده نمازم را بی حواس میخوانم از خدا خجالت میکشم درونم می جوشد مثل کوه اتشفشان رویایی ندارم احساسی ندارم قلبی ندارم فقط مرگ را دارم که از ان هم می ترسم ای نگونه زندگی میکنم واین گونه زنده ام مثل جیک لاموتا وحشی ومثل تراویس بیکل نا ارام هر روز که بر میخیزم یاد این جمله نیچه در ذهنم قویتر فریاد می کشد:

(به هنگام بمیر)

نوشته شده توسط مازیار وکیلی | موضوع: | لینک ثابت |