تبليغاتX
نوستالژی

من....
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 2:40
من چد تا دوست دارم که همه آن ها را دوست دارم آن ها هم مرا دوست دارند من خوشبخت ترین بدبخت عالمم.

نوشته شده توسط مازیار وکیلی | موضوع: | لینک ثابت |
سلطان غم ها
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 4:31
کیمیایی تلخ است،غمگین است،فریاداست.کیمیایی عاشق است،پاکباخته است،ایثاراست.وچنین آدمی در جامعه امروز مطرود است،منزوی است و تنهاست.کیمیایی اصیل است و متاسفانه بهای اصالت، انزوا و تنهایی است.

 

این را برای سوسول ها،ول گردهای هنری و علاف های پارک نشین و کافه گردها می گویم.آنهایی که هر روزشان از لای دود سیگار و موی بلند و خفنی لباسهایشان به شب می رسد.آنهایی که مفاهیم متعالی هنر را در لاس زدن با تارکوفسکی و باندارچوک می بینندو برای پز فرهنگی از آل احمد و سروش و فردید و شریعتی دفاع می کنند.ولی تمامشان یک جایی یک زمانی به این نتیجه می رسند که باید سراغ چاقوی سفید کار زنجون را بگیرند

 

اما شخص من یک نم اشک سلطان ،یک دیالوگ گوزنها،یک هم نشینی ضیافت،یک لحظه از تنهایی داش آکل را با همه این سینما عوض نمی کنم.بیضایی و مهرجویی و تقوایی برای بقیه.این کیمیایی را هم ما با تمام وجود حفظ میکنیم

 

کیمیایی را خودمان کشتیم نگذاشتیم در یک فضای سالم نفس بکشد.اتهام زدیم انگ چسباندیم و آزارش دادیم.مدال های افتخار را (که حق مسلم او بود)از سینه اش کندیم و به سینه دیگران چسباندیم.سینه او را خون آلود کردیم و دیگران را با همان مدال های خون الود صاحب افتخار.کار را به جایی رساندیم که فریاد بغض شد و بغض زخم بعد هم زخم چرک کرد و جایی برای نفس کشیدن نگذاشت.

 

کیمیایی اما ایستاد پای همه چیز پای ما پای اولین و آخرین عشقش یعنی سینما.خودش را پشت کم کاری پنهان نکرد.از کم کاری برای خودش جایگاهی برای تقدیس درست نکرد.او پای معشوقش ایستاد تا اخرین نفس تا آخرین لحظه و در زیبایی مطلق.

 

کیمیایی روح زخم خورده زمانه است.تجلی ناب رفاقت و اسطوره بی بدیل ایستادگی.در جامعه ایی بی آرمان پای آرمانش ایستاده است.و با همان آرمان به جنگ این جامعه چرک و زخمی می رود.سلاح او یک چیز است اعتقادش و آرمانش و چه تلخ که این ها را در روزگاری فریاد می زند که چیزی از این مفاهیم باقی نمانده است

 

از15سالگی تا امروز پای این مرد ایستاده ام با فیلم هایش جلو آمدم با گریه هایش گریستم با خنده هایش خندیدم و با لحظه لحظه فیلم هایش عشق بازی کردم سلطان شدم سید شدم قیصر و داش آکل شدم.ولی پشیمان نشدم چون هنوز هم می دانم و اطمینان دارم که این مرد عصاره تمام زندگی است.

 

و این مرد همه چیز است و بیش از همه چیز سلطان غم هاست.
نوشته شده توسط مازیار وکیلی | موضوع: | لینک ثابت |
دنیای شخصی من
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 2:53
این روزها و بعد از کلی اتفاق ریز و درشت بعد از کلی دعوا و بزن بزن(البته کلامی نه فیزیکی)به این نتیجه رسیدم که کمی فقط کمی خودم باشم به خودم و مطالبی که دوست دارم و علاقه دارم برسم به این نکته که اگر همین محیط کوچک وبلاگ را هم از دست بدهم دیگر چیزی ندارم برای انتقال مفاهیم دوست داشتنی ام در سطح انبوه به صرافت افتادم درباره طالبی که دوست دارم بنویسم در مورد مطالبی که دنیای شخصی من را می سازند حالا این چیزها هر چیزی می تواند باشد(شائبه سیاسی نشودلطفن)می تواند یک فرد یا یک فیلم یا یک ترانه باشد فرقی نمی کند منتها این ها چیزهایی است که مرا سر کیف می آورد مسرورم می کند و حال بدم را بهتر می کند این ها من مازیار وکیلی را صاحب سرمایه صاحب دیدگاه و صاحب روش می کند این ها مطالب و چیزهایی هستند که دنیای شخصی و کوچک من را تشکیل می دهند پس مطالب بعدی ام را راجع به این ها می نویسم خوب یا بدش را هم شما باید بگویید.و این هم رئوس مطالب:

1)مسعود کیمیایی

 

2)سگا

 

 

3)جمشید هاشم پور

 

4)ترانه زمستون افشین

 

5)جان فورد

 

فعلن این پنج مورد را داشته باشید تا بعد

 

نوشته شده توسط مازیار وکیلی | موضوع: | لینک ثابت |
پیر مرد چشم ما بود
شنبه بیستم تیر 1388 ساعت 21:34
مهدی آذر یزدی هم در گذشت. اما قضیه به همین سادگی ها هم نیست.مرگ مهدی آذریزدی یعنی مرگ بخشی از رویاها ، آرزوها و کودکی هایمان. آذر یزدی برای کودکان کار کرد برای کودکان نوشت و برای آن ها و به یاد آنها زندگی کرد آذر یزدی و یادگارهای گران بهایش نگین های درخشانی هستند که تا سال های سال بر تارک ادبیات کودکان و نوجوانان ایران خواهند درخشید.این همه حسن نظر و ممارست در پژوهش و تحقیق روی متون کهن و ساده سازی آنها برای کودکان شگفت انگیز است.آذر یزدی متونی را برای بچه ها به زبان خودشان نوشت که خواندن اصل آن متون برای بزرگ ترها هم دشوار بود.اذر یزدی سال ها تلاش کرد تا بچه ها را با کتاب آشتی دهد از کتاب دوستی صمیمی برای آنها بسازد و آنها را به مطالعه تشویق کند.او زندگی اش را وقف این کرد که بچه های ایرانی ایرانی تر و مسلمان تر شوند.او همه این کارها را کرد تا گذشته پر فروغ ایران را جلوی چشمان کودکان ایرانی بگذارد.و این فقط یک معنا دارد که آذر یزدی کلاس ندیده و دانشگاه نرفته از تمام ما کلاس دیده ها و دانشگاه رفته ها بیشتر به این مرز و بوم و فرهنگش خدمت کرد. در آخر می اند یک جمله از آل احمد که در وصف نیما گفته بود ولی امروز بیش از پیش وصف حال زنده یاد مهدی آذر یزدی است:((پیرمرد چشم ما بود))

روحش شاد و یادش گرامی باد

 

نوشته شده توسط مازیار وکیلی | موضوع: | لینک ثابت |
معصومیت از دست رفته
سه شنبه شانزدهم تیر 1388 ساعت 2:42
(قصه باغ بزرگ/ قصه گل قشنگ/ قصه شیر و پلنگ/ قصه موش زرنگ....)*

 

نمیدانم واقعن نمیدانم یعنی برایم قابل باور نیست دارد حالم از خودم به هم می خورد از خودم که دیگر ساده نیستم که دیگر معصوم نیستم که دیگر راحت نمی توانم گریه کنم حالم به هم می خورد از این همه سنگدلی الانم این که نمیتوانم در حد یک گریه ساده صادق باشم از وقتی که پا در دوره بزرگ سالی گذاشتم(برای من از اول دبیرستان بود)فقط دوبار واقعن گریستم یک بار توی کرمانشاه ویک بار هم همین اواخر در مشهد(در هر دو مورد هم دلم برای رفقایم تنگ شده بود)دیگر یا گریه نکردم یا صادقانه نبوده مگر چقدر فرق هست بین معصومیت دوران بچگی و واقعیت دوران بزرگسالی مگر چه اتفاقی افتاده؟جوابش سخت است و کلن از جواب دادن به ان عاجزم ولی یک چیزی را خوب میدانم این که نوستالوژی هر کس دوران کودکی و گاهی هم نوجوانیست به خاطر همین صداقت و معصومیت است به خاطر همین سادگی شیرین بچه ها را دوست داریم چون واقعن شبیه فرشته ها هستند.عبارتی که نوشتم کلیشه محض است ولی واقعی است بچه ها فرشته اند چون هنوز به این جهان پر از ریا و پستی پا نگذاشته اند چون هنوز به دروغگویی محکوم نشده اند چون وادار به دورویی نشده اند انها فرشته اند چون پاک هستند و تصویری یا لا اقل ردی از خدا توی وجودشان هست.این ها را می گویم وبه تمام بچه کوچولو های عالم حسودی ام می شود به حضورشان به لطافتشان و به تمامی دنیای کوچک ولی عاشقانه شان.ولی همین فرشته کوچک روزی بزرگ میشود وتبدیل به یک هیولا میشود شبیه بقیه هیولاهای دور و برش میشود و این یک تراژدی کامل است.این که جلوی چشم خودت ببینی که چطور یک انسان رخت فرشته را با رخت هیولا تعویض می کند.هیچ چیز به اندازه اولین دروغ یک کودک حالا نوجوان شده تلخ نیست. این یعنی نابودی یک فرشته پاک و معصوم و به وجود امدن یک هیولای پست و اشغال .دیگر خبری از گریه ها نیست و جایش را یک سنگدلی همراه با سردی می گیرد اینطوری است که دنیای ادم بزرگ ها پر از چرکی و سیاهی است که در ذاتش انقدر تلخ است.این که نفرت،خودخواهی و حسادت جای صدق و صفا و پاکی دوران کودکانه را می گیرد که احساس می کنیم جهان بزرگترها پر از این چیزهای سیاه است.و این که چرا این تراژدی بغض الود هر روز وسیع تر می شود.نمیدانم راستش هنوز هم نمیدانم ولی اخرین باری که نزدیک بود صادقانه گریه کنم مربوط به همین شعر بالایی بود شعری مربوط به دواران کودکی

*:(بخشی از شعر تیتراژ ابتدایی سریال اقای حکایتی)

 

نوشته شده توسط مازیار وکیلی | موضوع: | لینک ثابت |
غول کوچولو
چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 20:56
خیلی سخته این که ادمایی رو که دوست داری فقط از دور تماشا کنی ببینی که اونا هیچ احساسی بهت ندارن فقط تماشاشون کنی نتونی بگی. نه این که نخوای نتونی، بلد نباشی. از زندگیت همین واست یادگار بمونه یه باخت بیشتر یه تنهایی عمیق تر هی خودتو پشت دیواری ببینی که دنیا واست ساخته خودتو پشت یه زبون تلخ قایم کنی تا بیشتر تنها بمونی تا زندگیت سخت تر و تلخ تر از اون چیزی باشه که باید باشه تا رویاهات فقط یه رویا بمونه تو همین جوری فقط با حسرت دورشون کنی چون یه رویان یه رویا زشت و کریه که برای بقیه مثل عسل شیرنه آدمایی رو که دوست داری از جلوت می گذرن و به جای دوست داشتنت از تو می ترسن که یه وقتی آقا غوله نخوردتشون ولی خبر ندارن که آقا غوله ازارش به هیچکس نمی رسه که یه قلب ترد و نازک داره که خیلی راحت میشکنه ولی بازم مهم نیست هیچی مهم نیست تو تنهایی و باید یادش بگیری چون تنهایی و رنج این تنهایی تنها سرمایه های تو ان هیچی جز همینا واسه خرج کردن نداری باید یاد بگیری یه غولی که همه از صدا و نگاهت میترسن از این که غولی کسی کاری به دلت به قلب ترد و نازکت نداره به وجودت که داره از دست می ره تو باید با خودت و زندگی تنهات کنار بیای باید واسی ولی نمی تونی نمیشه شاید ولی باید قبولش کنی عزیزم دیگه بسه اینا همش دلقک بازیه اصل همون تنهاییه هخون نشدن و نخواستنو نرسیدن که چه بخوای چه نخوای باهاته زندگیته ذات زندگیته مازیار باید قبولش کنی باید پا بذاری رو همه چیز حتی دلت دل کوچوله یه غول ارزششو نداره واسه هیچکس یه غول یه غوله تو ام یه غولی که اشتباهی اومدی تو سرزمین آدما و داری باهاشون زندگی میکنی شاید یه زمانی آدم بودی شاید ولی حالا غولی پس برو تو سرزمین غولا یا اگه نمیتونی فقط تنهایی رو تحمل کن چون سهم تو از آدماس از مردم از کسایی که دوسشون داری اونا ندارن اونا ندارن میفهمی که پس مرد باش رو همین یه حرفت واسا بذار آقا غوله تو تنهایی تموم بشه یه ذره ام امید وار نباش نا امیدی سهم توئه فقط فریاد نزن تحمل کن غول کوچولو

نوشته شده توسط مازیار وکیلی | موضوع: | لینک ثابت |
چرا امیر را دوست دارم؟
چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 20:52
1چرا امیر را دوست داریم.پاسخ دادن به این سوال انقدر آسان است که شاید احتیاج به نوشتن این متن هم نباشد.امیر قلعه نویی مربی جوانی است که به عنوان یک استقلالی تمام عیار  است که همیشه سر بزنگاه آمده و استقلال را نجات داده او بار اول زمانی آمد که استقلال فصل پیشش نهم شده بود و استقلال را با کلی بحران تحویل گرفت و بعد از سه سال آن را قهرمان کرد در تمام سه سالی هم که استقلال در دست او بود او همیشه آن بالا بالاها بود . بین سه تیم اول جدول.حتی زمانی هم که رفت و دستیار کم تجربه اش جای او را گرفت استقلال در کورس بود.بماند که در همان سال چقدر سر قضیه لیست ارسالی استقلال به ای.اف.سی جفا کردیم.چقدر علیه او شعار دادیم و چقدر در تیم ملی او را اذیت کردیم.اما بعد از تیم ملی هم برگشت و با مس در حال سقوط نتایج خیره کننده ایی گرفت طوری که در انتهای فصل مس از تیم های میانه جدول بود.در حالی که استقلال داشت با ناصر حجازی و فیروز کریمی در گردابی خود ساخته دست و پا می زد.او برگشت و با خیالی راحت استقلال را قهرمان جام حذفی کرد و در طول فصل هم نتایج خیره کننده ایی گرفت.تا جایی که بعد از گل برجلو هم استقلالی ها تشویقش کردند.

 

 

    2اما تمام حرف های بالا تمام دلایل دوست داشتن امیر نیست.امیر را دوست داریم چون ذاتن یک رهبر تمام عیار در کنار زمین است.مدل هدایت کردن او باسایر مربیان فرق می کند او نیاز های بازیکنان را به نحو احسن می شناسد و از آن ها طوری بازی می گیرد که بیشترین بهره وری را داشته باشند.او خوب بلد است یک سیستم فوتبالی را چطور درون تیمش نهادینه کند.چطور مهره هایی مناسب برای این سیستم خریداری کند و چطور از آن ها بازی بگیرد.اوست که می تواند از آرش برهانی که تمام فصل پیش را روی اعصاب بود را تبدیل به زهردار ترین مهاجم ایران کند.سیاوش اکبر پور را آرام کند و از او بازیکنی در خدمت تیم بسازد.تنها قلعه نویی است که می تواند خسرو حیدری را تبدیل به بهترین گوش راست ایران کند.از کوشکی خنثی یک سوئیپر تمام عیار بسازد و جباری را تبدیل به همان زیدان همیشگی کند.او امیر قلعه نویی است و تمام این ها را فقط خود او می داند.

 

3اما یک چیزی هم باید بنویسم برای آن ها که حضور امیر قلعه نویی را رواج یکجور لمپنیسم در فوتبال می دانند.در واقع احساس می کنند امیر قلعه نویی(و امثال او)باعث عقب گرد فوتبال ایران هستند.شاید برای آن ها مثلن افپشین قطبی و مجید جلالی یک نمونه آرمانی باشند.ولی برای آن ها باید بگویم که امیر قلعه نویی نماد آن چیزهایی است که فراموش شده.نماد یکجور سادگی و طراوت که این روز ها گم شده است.تیم های امیر فوتبال را ساده بازی می کنند.روان و راحت. جوری توپ را می گردانند که انگار دارند پرواز می کنند.پس باید خیالت را حت باشد که تیم های او اصولن درگیر پیچیدگی های معمول و مرسوم نمی شود.امیر در واقع برای من در حکم شکوه کلاسیک فیلم های وسترن است.مثلن شین به نظرم امیر همان شکوه آلن لاد را در شین دارد.یکجور کاریزمای منحصر به فردی دارد که آدم خیالش راحت می شود.نمیدانم چرا ولی مطمئنی که اگر هم عقب باشی باز هم برنده ایی.

 

4او ژنرال است ژنرال هم باقی می ماند.چون برازنده همچین لقبی است.چون ادبیات ویژه و زیبایش آدم را یاد زمان قدیم ترها یاد زمانی که فوتبال  فوتبال بود می اندازد.یاد زمانی که رنگ پیراهن برای بازیکنان مقدس بود و رویایی.زمانی که بازیکنان با هیچ قیمتی پیراهنشان را عوض نمی کردند.پس باید قدرامیر را دانست که هنوز ما را یاد چیزهای خوب می اندازد.یاد خاطراتی که از هر کس بپرسی آن خاطرات را بیشتر از الان دوست دارد. از حالایش.امیر مردی از همان جنس است از جنس سادگی و راحتی.حالا هر کس هر دلیل و برهانی که می خواهد بیاورد بیاورد ولی اصل موضوع این است که او هست با تمام سادگیها و زیبایی ها که تیم هایش دارند.

 

5حالا خودتان انصاف بدهید امیر دوست داشتنی نیست؟ 

نوشته شده توسط مازیار وکیلی | موضوع: | لینک ثابت |
روشنفکر فیلم فارسی ساز
چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 20:50
وقتی همه خواب بودیم فیلم خوبی نیست بد هم نیست فیلم انقدر آشفته و بی در و پیکر است که نمیشود از آن یک چیز درست و حسابی نوشت و آن را تحلیل منطقی کرد.آقای رو شنفکر فیلمی ساخته که بگوید نمی گذارند فیلم بسازد تا دوباره بگوید چه شمایل منحصر به فرد و چه اسطوره ایی را از دست داده ایم فیلمش را پر از نماهای محیر اعقول کرده دیالوگ های سنگین توی دهان شخصیت ها چپانده تا ایده لوس و سطحی خودش را فریاد بزند.که چرا نمیگذارند من بیضایی فیلم بسازم.اقای روشنفکر انقدر حواسش به این فریاد و ایده مرکزی بوده که حواسش نبوده دارد یک فیلم فارسی رنگ و لعاب دار می سازد با کلی شخصیت کاریکاتوری که قرار است همین طوری بیایند و بروند و به ما بگوید روشنفکری این مملکت در حال اضمحلال است.آن وقت حواسش به خیلی چیزهای دیگر هم نبوده به شخصیت،روند قصه،یا لا اقل سطح مقبولی از شعور که در فیلمش چاری باشد.آقای بیضایی انسان بزرگی است با کلی کار پژوهشی و نمایشنامه و فیلمنامه منتشر شده که نشانگر کاووش عمیق ایشان روی زبان و فرهنگ فارسی است.اما متئسفانه فیلم هایش سترون است.ناقص است.چون آقای بیضایی یاد نگرفته برای فیلم خوب ساختن باید از پشت کاغذ و ورق و اسطوره بیرون آمد و کمی هم در جامعه چرخید  دیگر زمان این جور دیالوگ ها و بازی با دوربین نیست .دیگر زمان آن نیست که بخواهی با یک تمهید ساده انگارانه فیلم در فیلم تماشاگرت را غافلگیر کنی.راستش برای جامعه ما این هم که چرا شما فیلم نمیسازی هم زیاد مهم نیست.بیخود نیست که فیلم شما مثل تیترهای روزنامه های زرد است .که انگار فقط برای این ساخته شده که بگوید مردم ایران چقدر نفهم هستند که قدر من بیضایی را نمیدانند.اینجور فیلم ساختن با عرض شرمندگی از روی یک جور شکم سیری است.آن ها که فیلم را دیده اند.حتمن سکانسی را که حسام نواب صفوی با آدامسی در دهان مشغول بازی در نقش نجات شکوندی است چقدر رو گل درشت است.که اصلن آن تمهید باز سازی مجدد صحنه ها با عوامل مثلن نا بلد توی فیلم چقدر سطحی از آب درامده.یا آن سکانس رستوران که مردم می آیند و امضا می گیرند با موبایل هایشان عکس می گیرندانقدر رو گل درشت است که گریم مجید مظفری فامیلی اشتهاریان که باید ما رایاد اعتباریان و فیلم خدا بیامرز لبه پرتگاه بیندازد.این که الان واکنش ها به فیلمتان انقدر از سر خنده و عصبانیت ومضحکه است.نه به خاطر توهین به شخصیت شما که به خاطر فیلم بی خاصیتی است که سا خته اید.همدلی که هیچ دلمان کمی منطق و اصول در قصه و عکس العمل شخصیت ها می خواهد.این که لا اقل فریاد و بغض و اعتراضتان را در یک قالب شخصی و با تعریف درست از سینما بریزید.این که یک نفر نگذارد شما فیلم بسازید شده مهمترین اتفاق عالم و تمام اجزای این عالم باید گرد روشنفکری که شما هستید بچرخد و همه باید بدانند که شما چه رنجی کشیده اید.آن وقت احتمالن چون شما بیضایی کبیر هستید هیچکس حق ندارد بر شما خرده بگیرد که چرا منطق شما در این فیلم کذایی سست است و چرا شخصیت های فیلم شما انقدر سست و کاریکاتوری اند هر کس در جبهه شماست خوب است بقیه عالم بد هستند این یعنی این که موضعتان انقدر کودکانه است که دارید پدر روشنفکری را هم در می آورید.هیچوقت نفهمیدم این خودخواهی و تفرعن و تک سبب بینی شما از کجا می آید.ولی به هر حال تلاش های شما بیهوده از است. جهان و آرمان و آرزوهای شما انقدر از سطح اجتماع و مشکلاتش دور است که چیزی جز کاریکاتورهایی بی حاصل از آن ها در نمی آید. برای منی که برای به اصطلاح شاهکارهای شما هم دل نسوزانده سخت است که با دنیایتان ارتباط برقرا کنم هر چند که این آخری انقدر بی منطق است که فقط می توان آن را یک شوخی تلقی کرد شوخی سطحی که دست بر قضا خیلی هم بی نمک است.روزگار و جهان امروز انقدر درگیر پیچیدگی هایی در تمام سطوحش علی الخصوص در روزمرگی شده که چنین فیلم هایی با چنین ابعاد غول آسایی در بی منطقی اساسن نمی تواند به نیازهای جهان امروز جواب بدهد.محض مثال باید خدمتتان عرض کنم پیچیدگی جهان امروز اساسن در دست کسانی است که در آن زندگی کرده اند و در آن تاب خورده اند.که تمام رنج ها و خوشی های آن را در تمام سطوحش درک کرده اند.مثل فیلم اشکان... که ندیده عاشق بیان هجو آلود و پالوده اش شده ام. و درباره ی الی که ریز بینانه و رشک انگیز تمام انگاره های طبقه متوسط را با تمام کمبودهایش همچون تابلویی با شکوه به رخمان می کشد.جهان امروز جهان نجات شکوندی و نیرم نیستانی و پرند پایا نیست که انگار از جهانی خارج از این اجتماع پا به درون آن گذاشته اند و حقشان را از تمام نو کیسه ها(بخوان تمام مردم) طلب می کنند.بلکه متعلق به سپیده ها و احمدها و الی هاست که فرزندان جماعت و اجتماع امروزند. 

نوشته شده توسط مازیار وکیلی | موضوع: | لینک ثابت |