خدایا سلام؛
مازیارم می خواستم چند دقیقه وقتت را بگیرم بلکه کمی ارام شوم. خدای عزیز چند تا سوال دارم چرا ادمها هیچ وقت باطن ادمها را نگاه نمی کنند؟ من پول ندارم هر روز یک مدل بپوشم من پول ندارم که سیگار ماربرو بکشم ندارم که پول میز را حساب کنم باید چه کار کنم کجا بروم دلم نمیخواهد مادری که سی سال صادقانه تدریس کرده را در عذاب ببینم پدرم را که بعد از بازنشستگی هم مجبور است کار کند را هم شرمنده ببینم خدایا من نمی توانم بفهمم یک نفر روزی خدا تومن خرج کند و بعد هم انقدر داشته باشد که به دختره زنگ بزند برایش خرج کند کادو بخرد زندگی اش را هم سامان بدهد هر روز هم یک مدل بپوشد ان وقت منی که روزی حلال می خورم نداشته باشم یک بارانی بخرم یک شلوار یک کفش بخرم ان وقت یک نفر دیگر هر روز یک جور تیپ ملیونی بزند خدایا من هم میخواهم خوب بگردم خوب بپوشم خوب زندگی کنم ولی نمیشود با این پولی که پدر و مادر من در می اورند نمی شود شاید من هم بخواهم با دختره جایی بروم برایش مرام خرج کنم اما ندارم ندارم تیپ خفن بزنم این طوری سمت هر کس بروم رم میکند ندارم ندارم و او هم نمی اید تازه بیاید از کجا بیاورم کادو و هزار کوفت و زهرمار دیگر را تهیه کنم منی که نمیتوانم با این پول حلال یک بار پول کافه رفقایم را حساب کنم خدایا تکلیف من چیست که میخواهم غرورم را هم حفظ کنم خدایا نمیشود با روزی دو هزار تومن نمیشود، با این پول ها نمیشود خدایا تا کی حسرت بخورم تا کی اه بکشم خدایا یعنی ما هم باید همرنگ جماعت شویم نزول بگیریم ربا بخوریم چه کار کنیم که با همین درامد هم بتوانیم راحت زندگی کنیم خدایا اگر تمامی کسب مایه دارها حلال است پس چرا مال ما به اندازه انها نیست خدایا تو ما را میبینی هر روز هر بار هر لحظه چه رنج ها و بی کسی هایی که به خاطر بی پولی که نکشیده ایم خدایا ارزوهایم کوچک است ولی این روزها من برای ارزو کردن به جای قلبم باید به جیبم نگاه کنم مغرورم و این نمیشود که به بهانه غرور به ارزوهایم نرسم خدایا چه کار کنم تو که همیشه به من لطف کردی بگو؟
۱)
هزار تا کار توی سرمان وول می خورد از زدن نشریه تا تحقیق راجع به جامعه شناسی سینما تا مطالعه هر هفتگی جامعه شناسی حتی به فکر زدن یک تشکل مستقل هم افتا ده اییم می خواهیم برای خودمان کسی باشیم یک فرقی با بقیه داشته باشیم می خواهیم دانشجوی اکتیو و فعال و باسواد باشیم می خواهیم باشیم. شور و حال جوانی مان را توی کانال درست بی اندازیم می خواهیم مایه فخر خودمان و جامعه و جهان اطراف باشیم می خواهیم محصولات بهتری باشیم برای زمین خدا. همه تلاشمان را می کنیم صادقانه و بی منظور اما انگار یک چیزی نمی گذارد، دنیای اطراف یا تنبلی خودمان نمی دانم اما همه این شور وحال در یک لحظه بلعیده می شود انگار که از اول نبوده بعد ما بر می گردیم به همان وضعیت اول همان ثانیه صفر و دوباره سیکل با طل تکرار می شود دوباره ایده می دهیم و انجام نمی دهیم درگیر روز مرگی می شویم اول مطلب گفتم شاید تنبلیم یا این که دنیای اطراف مقصر است اما الان که خوب می بینم تنها یک چیز این سوال را پاسخ می دهد: نا امیدی2)
نا امیدی متاسفانه توی نسل من ریشه دوانده قدیمی ها ما را تحویل نمی گرند چون خیال می کنند همه چیزشان از مال ما بهتر بوده کارشان، فیلمشان، موسیقی اشان، تفریحشان و خیلی چیزهای دیگرشان. به ما نزدیک نمی شوند ما را نمی بینند و خیلی راحت از کنار ما می گذرند احساسات ما را درک نمیکنند و با یک جمله خیلی مزخرف ما را تنها می گذارند (شما سطحی هستید) این جمله را می گذارند جلوی همه چیز و خودشان را در مقام ریاست می بینند در مقام اقایی و ما را با کوهی از مشکلات تنها می گذارند اینده ما هم چندان روشن نیست هیچ چیز در پیش رویمان واضح نیست حتی تار هم نیست تاریک است تنهاییم و این را هیچ کس نفهمیده تنهاییم و فقط خودمان می دانیم ما کنار هم نشسته اییم دستمان را مثل فردی رها شده در دریا دراز می کنیم ولی..... از تمام این ها که بگذریم فقط خودمان می مانیم در حالی که جهان اطراف را همان پدرانما ن تشکیل می دهند. پس تنها می شویم و تنهایی و بی اهمیت بودن هم که میدانید یعنی اغاز نا امیدی3)
خودم هم این روزها حال خوشی ندارم دچار یکسری سوال های عجیب شده ام این که چه می شود و گیرم من لیسانس را هم گرفتم بعدش این که چقدر از دانشجوهای دانشگاه بعد از لیسانس گرفتن با زمان دیپلمشان فرق می کنند این که دانشجوهای ما چقدر در روز کتاب و مجله و روزنامه می خوانند یا اگر می خوانند چی می خوانند می دانم سوال هایم بیهوده است نسل دانشجوی امروز نسل مرده است فضای دانشگاه من یکی که علمی هم نیست ولی از یک چیز دلم می سوزد تمام بچه های دانشگاه من بچه های خوب ومعصومی هستند با کلی شوق یادگیری اما استاد نه انها را جدی می گیرد نه به انها درس می دهد نه نیازشان را رفع می کند. خوب توی این وضعیت اسفناک دانشجو با تمام قوا خودش را وقف جاهای دیگر می کند می شود دور حوض نشین.4)
یک پارادوکس اما برای من حل نشده باقی مانده این که چرا نسل های قبل از روشنفکر تا ادم عادی درباره جوانان اظهار نظر می کنند فلان محقق می گوید جوان یعنی اینده و ادم عادی اش هم می گوید جوان یعنی اینده اما هیچ با نمیسازند هیچ با ما راه نمی ایند و ما را تحویل نمی گیرند جوان را کرده اند ویترین هر جور خواستند در موردش حرف بزنند و هر جور خواستند راجع به او اظهار عقیده کنند و فکر کنند خودشان بهترینند و بهترین دوا را برای شفا بیماری جوانان دارند انها یک لحظه هم فکر نمی کنند جوان الت دست انها نیست که هر جور خواستند از او استفاده ابزاری کنند خوب این ها خیال می کنند که جوان با همین چیزها رام میشود ولی یک بار به خودشان نمی گویند که ما با جوانان حرف زده ایم؟5)
میدانم باز هم هزاران ایده خواهیم داشت با هزاران امید که هیچ کدامشان به نتیجه نخواهند رسید چون که ما نا امیدیم لذت نمی بریم و می میریم به همین سادگی مرگمان هم فیزیکی نیست مرگ مرگ استعداد است مرگ خواسته ها و امیال است همه این جمع فردا می شود یک ادم در سیل روزمرگی که هیچ چیز جز بی حوصلگی ندارد جز نا امیدی یاس و تلخی. این عاقبت خوشی نیست ولی ما با ان درگیریم هر روز با ان مبارزه می کنیم نه میبریم بلکه همیشه هم میبازیم اما..... هیچ امایی وجود ندارد ما میبازیم این یعنی نسل سوخته نسل بی ارمان و این یعنی مرگ ارزوها.با پایان یافتن سریال مرگ تدریجی یک رویا بهترین سریال سال هم به پایان رسید. سریالی که معلوم بود برای هر لحظه لحظه اش زحمت کشیده شده دقت نظر فراوان جیرانی در پرداخت و کار روی صحنه ها در کنار فیلمنامه پر کشش و زیبای علیرضا محمودی مجموعه خوبی را فراهم اورده بود تا شاهد سریالی زیبا و به یاد ماندنی باشیم علت انتخاب نگارنده نزدیکی این سریال به ذات سینما است تا لحظه اخر نوشتن این نقد کاملن مردد بودم زیرا از سریال بی نظیر و دلربای کیانوش عیاری نمی شود به همین سادگی گذشت ان واقع گرایی بی نقص و بی پیرایگی قاب ها در سریال عیاری عالی از اب در امده بود اما انتخاب من مرگ تدریجی رویاست علت هم همان که در ابتدای مطلب خدمتتان عرض کردم نزدیکی به ذات سینما حالا دلم می خواهد مرگ تدریجی یک رویا از چند منظر مورد بررسی قرار دهم:
1_ریتم
ریتم پر جوش وخروش و سریع سریال چون یک قلب تپنده عمل می کند. ریتمی که تا لحظه اخر از نفس نمی افتد و بیننده را با خود همراه می کند. کات های موجز و سریع جیرانی و فیلمنامه پر از اتفاق و پر شاخ وبرگ سریال که بر مبنای درستی نوشته شده باعث حفظ ریتم اثر تا اخرین لحظه شده است. جیرانی با ساخت این اثر نشان داد استاد حفظ ریتم تا لحظه اخر داستانش است این سریال هم اکشن دارد هم ملو درام جیرانی با همان دقت نظر حیرت انگیز خود به تعادلی بی نظیر در هر دو زمینه ملودرام واکشن رسیده ریتم صحنه های اکشن سریع وبا کات های زیاد کرفته شده وصحنه های عاطفی و ملو درام اثر با ریتمی ارام و ساده تداخل این دو از منظر ریتم باعث شده اثر به تعادلی بی نقص در این زمینه برسد.خوب این اثر می توانست با اندکی عدم دقت و شعور کارگردانی عنانش از دست کارگردان خارج شود ولی جیرانی با قدرت و درایت کم نظیری این تعادل در ریتم را تا اخرین لحظه حفظ کرده است
2_بازیگری
به تک تک انتخاب های جیرانی که نگاه می کنم باز هم دقت نظر جیرانی را می ستایم مجموعه حیرت انگیزی که فقط با هوش سرشار و قریحه ناب جیرانی کنار هم جمع شده اند وتمامن بهترین بازی های خود را تا به امروز به یادگار گذاشته اند. اما باز هم باید به این ترکیب متناقض برگردیمدو بازیگری تلویزیونی بک دوبلور یک چهره سینمایی ویک بازیگر تازه کارشاکله اصلی سریال جیرانی را تشکیل می دهند.این هسته مرکزی با دقت نظر جیرانی تبدیل به نقطه اتکای اثر شده است.تک تک بازی بازیگران این اثر در کنار به یک هارمونی ونظمی بی نقص رسیده است.بازی ها هیچ کدام در هیچ یک از صحنه ها بیرون نمی زند و همان طور که ذکرش رفت همه در نقطه اوج قرار دارنداز دانیال حکیمی که به نظرم این اثر نقطه اوج کارنامه حرفه ایی اوست تا بازی درخشان ستاره اسکندری و حضور گرم و روان پولاد کیمیایی.دانیال حکیمی را همیشه دوست داشتم عاشق ان صدای گرم و تیپ مردانه اش بودم واحساس می کردم دارد در سریال های معمولی هرز می رود ولی جیرانی او را در اوج پختگی فیزیکی کشف کرد بهترین بازی عمرش را از او گرفت حامد در لحظاتی بغض می کند در لحظاتی مستاصل است در لحظاتی خشمگین است ودر تمام لحظات بهای عشق را می پردازد ودانیال حکیمی تمام این لحظات را زیبا بازی می کند ودر اوج است نگاه کنید به صحنه ایی که حامد در دادگاه به دروغ اعتراف می کند که هستی را می زند و بد دهن است تمام بغض و خرد شدن یک مرد را در صورت و چشم های دانیال حکیمی می بینیم ان ارتعاش بی نقصی که به صدای زیبایش می دهد و ان نم اشکی که انگار فرو نمی ریزد هر بیننده ایی را به تحسین وا می دارد.اما هر قطب خیری برای دیده شدن احتیاج به یک قطب شر قدرتمند دارد که در عین نفرت ترحم برانگیز هم باشد ساناز عظیمی این خصوصیات را یک جا داشت و بازی ستاره اسکندری تمام این خصوصیات را باز تاب میداد چه ان جا که دیوانه وار فریاد می زند ودنبال شیشه مشروبش می گردد چه ان جایی که از گذشته اش برای دوستش حرف می زند عالی بازی می کند و ما او را نه موجودی نفرت انگیز که موجودی محصول شرایط می بینیم. حضور موثر پولاد کیمیای در نقش یک ادم پران با مرام که هنوز یاد ایران را در ذهن دارد حضوری گرم وروان دارد اوج بازی پولاد ان جایی است که با ترکان درگیر می شود و از بدن سر حال و ورزیده اش به بهترین شکل استفاده میکند.و در اخر باید اشاره بکنم به بازی خوب و سنجیده استاد ناصر طهماسب که با ان صورت سرد و بی حالت بهترین بازی را در نقش یک روشنفکر رانده شده از وطن را بازی می کند.بیشترین کمک را البته از صدای بی نظیر و محسور کننده اش میگیرد. چه ان جا که پیشنهاد اغواگرانه میدهد ومارال را به خوردن شام دو نفره دعوت می کند و چه ان جا که مشغول مجاب کردن مارال برای سفر است این صدای استادانه اوست که به کمکش می اید به زعم بنده این چهار نفر پیکره اصلی بازی های این فیلم هستند و تمامشان هم به خوبی از عهده وظیفه شان بر امدند
3_فیلمنامه
فیلمنامه این اثر را از چند منظر می توان مورد بررسی قرار داد یکی همان ریتم است که در بالا صحبتش را کردیم. شاید حاصل نهایی کار را به تنهایی بنام علیرضا محمودی ثبت کرده باشند ولی این نگاه پخته و ظریف جیرانی در زمینه ریتم است که تعادل کار را تا پایان حفظ کرده است. منظر دوم شخصیت پردازی است و از همین جاست که دیدگاه موافقان ومخالفان فیلم از هم جدا می شود جهان و روح حاکم بر سریال طوری است که ان را در بافتی کاملن عقیدتی قرار می دهد بافتی که اگر ان را بپذیری می توانی از لحظه لحظه سریال لذت ببری و یا از ان متنفر شوی.شخصیت مثبت حامد را یا ستایش می کنی یا از ان متنفر می شوی.یا اراس و معرفتش را درک می کنی یا نمی کنی یا ازعدم ثبات مارال نگران می شوی یا نمیشوی به هر حال اگر در ان بافت عقیدتی باشی (که من بودم) از تمام این لحظات لذت خواهی برد به هر حال این سریال لایه جدید و دیده نشدی ایی از زن را در رسانه نشان داد و به هر حال خودمان هم می دانیم از این دست زنان در جامعه کم نیستند این تصویر گری بسیار دقیق و بی پیرایه ایی از بخشی از زنان جامعه ایرانی بود زنانی که در این جامعه وجود دارند و جیرانی توانسته تصویر دقیقی از بخش روشنفکر نمای ما نشانمان بدهد تصویری که به هر حال به زعم خیلی ها درست نیست اما به زعم نگارنده یک تصویر کامل ونمونه ایی برای اینده خواهد بود.جیرانی با شناخت کافی از قطب منفی ماجرا و با هم فکری علیرضا محمودی فیلمنامه را نوشته به خاطر همین است که ما ساناز و رفقایش را هیولاهایی ترسناک نمی بینیم که ان ها ادم هایی محصول شرایط خود هستند مثلن هلن شخصیتی عقل مدار و نسبتن متفکر تر است هم اوست که در قسمت های ابتدایی به مارال توصیه می کند رمانش را برای ویرایش نزد حامد ببرد ساناز هم همینطوری الکی بد ونابه کار نیست در سکانسی که از گذشته مادرش حرف می زند ما نه ساناز را هیولایی ترسناک می بینیم نه دیگر برای معلولش بی دلیل دل می سوزانیم در بارهی یک نکته دیگر هم باید توضیح بدهم وان فید شدن برخی شخصیت ها مانند خانواده حامد ومادر و دوستان ساناز هم باید گفت ان ها دیگر کارکردی نداشتند که بخواهند در درون قصه بمانند و مزاحمت ایجاد کنند در ضمن جیرانی با افزودن اراس و ترکان(که بازیگرش انصافن خوب بازی می کند)هم تنوع را حفظ کرده هم از تکرار و ملال فراهم کرده و هم ادم هایی را وارد قصه کرده که کاملن به محیطی که حوادث در ان روی می دهند می ایند. نکته بعدی که در اکثر سریال های ما به یک کیمیا تبدیل شده این است که قصه پرتی ندارد یعنی دقیقن به اندازه بیست وهشت قسمت ملاط ومایه دارد به اضافه گویی نمی افتد و شاهد کش دادن بی دلیل در هیچ یک از قسمت ها نیستیم. به هر فکر میکنم زوج جیرانی/ محمودی توانستند تصویر کامل ودقیقی از جامعه دوره گذار ایران از سنت به مدرنیته نشانمان دهند. در اخر دلم نمی اید به داریوش اریان اشاره نکنم که تصویر کاملی است از روشنفکرانی که از دل کافه ها بیرون امده اند.
4_عوامل فنی
از فیلم بردار تا تدوینگر وطراح ها کارشان را به نحو احسن انجام داده اند. تصاویر زیبا و جاندار سیروس عبدلی در کنار ایده بی نظیر چند تکه کردن پرده(که حتی در ان یک واکنش هم از دست نمی رود) باعث شده که کار در زمره کارهای به یاد ماندنی تلویزیون ایران قرار بگیرد. در بعد طراحی چهره پردازی و لباس با وجود تمام محدودیت های به جای رسانه ملی کاملن این سطح تفاوت ارزشی و بینشی در ان مشخص است ومثلن میشود از روی لباس هم به تفاوت ساناز با خواهر های حامد پی برد در طراحی صحنه هم این نکته کاملن رعایت شده معماری گرم وسنتی خانه حامد و وسایل داخل ان را با ان خانه بزرگ وگل وگشاد عظیمی ها مقایسه کنید تا به ارزش کار طراح صحنه اثر بیشتر پی ببرید. فیلم صدابرداری خوبی هم دارد یکی از نکاتی که توجه مرا به شدت جلب کرد صداهای زمینه اثر بود. افکت های به جایی که کاملن در مسیر قصه و خط سیر اثر بود.
5_ترانه
ترانه پایانی اثر هم کاملن همخوان ومطابق با شرایط و حال و هوای اثر است. ترانه ایی به شدت متفاوت که با صدای خسته وزخم خورده رضا یزدانی خوانده میشود ومارا هم تحت تاثیر قرار میدهد و نشاننمام میدهد با کمی وقت گذاشتن روی چیزی می شود اثری ماندگار خلق کرد. چیزی که این ترانه متفاوت با دیگر ترانه های سریالها میکند همخوانی با اثر و ملودی ارام ان است وهمان طور که اشاره اش رفت اجرای بی نقص رضا یزدانی از این ترانه است قلب ما از جا کنده می شود زمانی که فریاد میزند (چشام خسته اس......)
موخره:
جیرانی نشان داد که اگر کمی در کارش و وسواس داشته باشد اصلی ترین ادم درگونه رو به ملودرام در سینمای ایران است. جیرانی با این دقت نظر چنین سریال کاملی ساخته و فیلم های خوبی چون قرمز و شام اخر خلق کرده و هر جا حوصله نداشته حاصل اثار بی در و پیکری همچون اب واتش و پارک وی وده است. اصلن عنوان بندی دقیق و بکر این سریال کلفیست که ان را به عنوان بهترین سریال سال تا این جا بر گزینیم
درباره امیر قادری و خودم:
امیر بغض دارم نمی ترکد لامسب هرچه زور می زنم نهیب می زنم نمی ترکد امیر عزیز تقصیر من است یا خودت نمیدانم احساس می کنم عارف شده ایی از ان ادمهایی که کمی دورتر مینشینند ادم هایی مثل من را میبینند و لبخند میزنند و ادامه میدهند کمی دور می شوند بعد بر میگردند و کمی عقب تر را نگاه میکنند یکهو نوری می زند توی چشمانشان بعد مسیح وار مثل سرپیکو پیش می روند این که از له شدن ماشینت گفتی و حالی که بعدش بردی ولبخند زدی غصه نخوردی و به مبارزه ادامه دادی دستت را دراز نکردی همین یعنی عرفان اینجوری عرفان یک منتقد فیلم عاشق قطبی یعنی همان وسترنری که تک افناده به سراغ دشمن می رود وبعد از شکست دادن تمام ان ها مدال را از سینه می کند و به خاک میکوبد یعنی تام جادی که برای ما از روح بزرگ صحبت می کند یعنی همانی که وسط روز نوشتش بلند می شود یک ایستک می خورد اهنگی گوش میدهد وبعد نور اول صبح تمام وجودش را پر می کند عرفان یعنی همین یعنی این که زندگی را با تمام وجود در خودت حل کنی ودر قالب نور ان را تحویل دیگران بدهی یعنی این که انقدر حوصله داشته باشی که خودت را یادت باشد زندگی ومرگ و دیگران را دوست داشته باشی رنج ادم ها برایت اهمیت داشته باشد عرفان یعنی همان نوری که بذایت گفتم ساعت چهار صبح است ومن دارم با تمام وجود عذاب می کشم از این یلگی و ازادی روح تو خجالت می کشم و حسودی می کنم دارم این را می نویسم ویادممی اید تکه ایی از خودم را درون تو جا گذاشتم درون نقدت بر اپارتمان نقدت بر اواز گنجشک ها و پرونده ات راجع به بوچ کسیدی و ساندنس کید. می بینم یک تکه از وجودم در روح بزرگ باقی مانده است می بینم واز تو خجالت می کشم که چرا انقدر نا امیدم چرا تفرت و تلخیه عجیبی مرا پر کرده استاز این روح بزرگ خجالت میکشم ومیبینم قسمت اندک امیدواریه وجودم در سطر سطر نقدهایت اسیر شده است این ها را می نویسم و زیر لب می گویم عارف مدرن یعنی همین جریان سیال ونرمی که از نوشته هایت دریافت کردم تمام نمی شود ببخشید ولی ناظر شده ایی سلام امیر ببخشید سلام یوری سلام ما را به لارا برسان
این روز ها جایی را می خواهم که کمی عق بزنم احساس می کنم موجود کثافتی در درونم رشد کرده ودارد مرا می بلعد یک حس نا میرای نا امیدی یک رنجوری خاص که انگار تا بی نهایت ادامه دارد یک جور تنهایی و یک جور یاس که هیچ ارتباطی به فلسفه ندار تمامش از منبع امید یعنی زندگی می اید زود دلم می شکند ان مو جود بدبو به احساساتم نزدیک شده وان را از هم دریده دارم عق می زنم ولی ان موجود گلویم را چنگ انداخته ودارد گلویم را خراش میدهد اول ها دود سیگار حلش می کرد ولی الان روزی دو پاکت سیگار می کشم ولی احساس می کنم ان موجود قوی تر می شود احساس می کنم دود او را سمی تر می کند یک رولت روسی با شمایل تما قدش دویده درون زندگیم و مرا می ترساند چون که خالی است نا امیدی ابعاد وسیع تری درون قلبم پیدا کرده تهی تر شده ام احساس فردی را دارم که دنبال جای امنی میگردد جایی به امنی رحم مادر هوس سیگار دارم هوس رهایی هوس ارامش سرم درد می کند هیچ کاری را نمی توانم درست انجام دهم صبح ها با تشویش بیدار می شوم شب ها نمی خوابم ارام نمی خوابم اغلب تا صبح بیدارم مثل بوفی که کور نیست امید را در نطفه ام کشته ام کم میخندم گریه نمیکنم میمیرم روحم مرده وپلاسیده شده نمازم را بی حواس میخوانم از خدا خجالت میکشم درونم می جوشد مثل کوه اتشفشان رویایی ندارم احساسی ندارم قلبی ندارم فقط مرگ را دارم که از ان هم می ترسم ای نگونه زندگی میکنم واین گونه زنده ام مثل جیک لاموتا وحشی ومثل تراویس بیکل نا ارام هر روز که بر میخیزم یاد این جمله نیچه در ذهنم قویتر فریاد می کشد:
(به هنگام بمیر)
امروز چند تا اتفاق جالب برایم افتاد که به اختصار برایتان شرح میدهم:
1_
با نوید و میلاد پیغامی رفتیم نمایشگاه مطبوعات روز جمعه ارام وخلوت و خوبی بود با مترو تا مصلی رفتیم ومقداری هم پیاده روی داشتیم بعد از دود کردن مقداری سیگار به نمایشگاه رسیدیم از در که داخل رفتیم مجسمه های باحالی با روکش روزنامه درست کرده بودند و من هم یک عکس گرفتم از این مجسمه ها که اصلن کار خوبی نشد ولی خب ارزشش را داشت غرفه مجلات همشهری نزدیک بود و ما یکراست رفتیم سراغ غرفه مجله بچه های همشهری جوان جای کوچکی بود ولی پر طرفدار ترین و شلوغترین جای نمایشگاه همین یک گله جا بود ضیافتی برپا بود محمد جباری، مهدی شادمانی، سعید بی نیاز،موسی حسینی راوندی ان جا بودند احسان رضایی هم کمی بعد امد مثل موسی. گپ زدیم تعریف کردیم انتقاد کردیم سه شماره از مجلات را گرفتیم و دادیم بچه های همشهری جوان امضا کردند چیزکی در دفترشان نوشتیم و لذت بردیم البته خیلی راحت وخودمانی بودند جای کوچکشان زیاد مجالی برای زرق و برق باقی نمی گذاشت ساده بودند و مهربان بساط چیپس و ماستشان هم به راه بود کلی گپ زدیم و عضو یک جایی هم شدیم به هر حال بچه های خوبی هستند مجله خوبی هم دارند اگر نمی خوانید بخوانید و اگر هم میخواندید همینطور ادامه دهید چون واقعن نویسندگانش ادم های خوبی هستند و دغدغه های خوبی هم دارند مجله شان هم شکل جالبی دارد مطالبش هم عالی است این جا رفتم و فهمیدم کار خوب فقط از ادم های خوب بر می اید مثل همین بچه ها2_
استقلال 1-0 باخت به راحتی در بازی که حقش بود مساوی کند یک احساس درونی به عنوان یک استقلالی دارد به من می گوید رفتن قطبی روی تمام لیگ تاثیر گذاشته امیر خان هم امروز سر حال نبود تیمش خوب بازی میکرد ولی جذاب نبود توپ به تیر خورد ولی با حال نبود افشین قطبی این جوری روی لیگ ما تا ثیر گذاشت به عنوان یک ادم مرتب اطو کشیده با ادبیاتی تازه ما را کمی تکان داد با این که هیچ وقت نه خودش نه سبکش را دوست نداشتم ولی در کل بودنش بهتر از نبودنش بود بحث عقیده های شخصی را که کنار بگاذریم بحث شور و حس و حال می اید وسط انگار با رفتن قطبی تمام این شور حالی که با وجود می بردیم را از ما گرفته باشند به نظر من بردن پرسپولیس دیگر کیف نمی دهد پیروانی هم مربی موقت شده افشینش همان افشین است ولی.....3_
دو تا اس.ام. اس تهدید امیز داشتم به خدا می دانم این بحث لادن دارد زیادی کش می اید ولی خوب خالی از لطف نیست اگر بشنوید اول متن اس. ام. اس اولی را برایتان می نویسم بعد یک جورهایی سعی می کنم تحلیلش کنم:(دست از سر لادن برداراگه دست از سرش بر نداری یه کاری میکنم از زندگی کردنت پشیمون بشی)
دومی را به علت استفاده فرستنده از کلمات رکیک معذورم که بنویسم ولی به هر حال حکایت جالبی است بعد از یک سال یک بابایی پیدا شد که ما را تهدید کند ان هم درست در زمانی که من تمام قصه را فراموش کرده بودم یکی نیست از این اقا بپرسد پدر بیامرز در این یک سال کجا بودی
4_
احساس می کنم کمی درون گرا تر شده ام و از عصبانیتم خوابیده امیر هم که برای ما اه کشید اصل ما جرا اما این جاست که کاملن احساس می کنم نا امید شده ام و کسی حوصله ام را ندارد خطرناک است ولی چاره ایی نیست احساس می کنم بای د کمی شار شوم
