1-همیشه به این که شاد بودن و شاد زیستن می تواند بشر امروز را نجات دهد اعتقاد داشتم.این که بشر به رویا و فانتزی چنگ بی اندازد و خودش را در زیبایی های مجازی غرق کند تا نجات یابد اعتقاد دارم.این که بشر امروز شبیه یک کارتون خاطره انگیز دیسنی شود یا وجودش شبیه یک رنگ پر رنگ خوشرنگ شود تا خاطرات بدش یادش رود و بتواند زندگی کند اعتقاد دارم.این که درون یک نفر رنگ خوشرنگ نارنجی باشد نه تنها زیباست که به آن کمک می کند تا از دریچه چشمانش همه چیز را زیباتر از آن چیزی که هست ببیند و بفهمد.دنیا را پر از خوبی و خیر و نیکی ببیند.جهان اطرافش پر کند از رنگ و وارنگ های به یاد ماندنی.این که همچنان صاحب یک کودک درون استثنایی باشد.و دنیای مجازی اش انقدر قوی باشد که دنیای واقعیش را هم شیرین کند و تمام این ها را یک جا داشته باشد تا بتواند قوی تر شود و دنیایی را کف دستش بسازد دنیایی به کوچکی یک انسان و به بزرگی تمام هستی.می بینید عجب رو حیه و طراوت درجه یکی است.عجب زندگی پر از زیبایی است.آدم را یاد فیلم های دیسنی و پیکسار می اندازد که قهرمان هایش با همچین رو حیه ایی که داشتند بر تمام موجودات و موانع غلبه می کردند و راهی را که آغاز کرده بودند به پایان می رسانند.با اتکا به همان رنگ نارنجی وجودشان و با اتکا به همان دنیای رویاییشان که تمام این ها در وجودشان ته نشین شده و تبدیلشان کرده به یک قارچ پرتقال نارنجی خوشرنگ و خوش طعم.که هر کسی از بودن در کنارشان به همان اندازه لذت می برد که کسی دیگر با صد هشتاد درجه تفاوت.
2-اما این طرف قصه یک آدم یا کس دیگری هست که خیلی تلخ و مرموز است.صورتش و وجناتش این را کامل نشان می دهد بدجور به دنبال یک پناه گاه امن می گردد.و بدجور درون یک واقع گرایی محض به هم پیچیده شده.
کسی که دنیای شخصی خودش را قبلن کف دستش ساخته و بایک فوت آن را بر باد داده.این که درونش سیاه باشد نه به این خاطر که سیاهی یعنی این که او یک آدم شرور است نه.بلکه این سیاهی غالبن به این خاطر است که او یک رگه افسردگی حاد در وجودش است که او را تبدیل به یک چیز مرموز ساکت کرده است.این که دچار چنین جنون افسار گسیخته ایی شده است.جنونی یاس آلود و به غایت تلخ.این آدم بیش از هر چیز به فانتزی های مخوف برتون تعلق دارد .آن جایی که ادوارد دست قیچی یا بتمن در دنیای تلخ و سیاهشان زندگی می کنند. و در پهنای یک دنیی گروتسک اسیر شدند و کم کم دارند به این فکر می کنند که چه مرگشان است. و هیچ وقت هم نتیجه درستی از آن نمی گیرند.این ها همان یاس همیشگی بشرند با اندکی خوش بینی.و گر کسی کنار این ها بنیشیند احساس ترس و یاس و شیفتگی را با هم خواهد داشت و با هم به آنها خواهد رسید و این تقصیر کسی نیست تقصیر خود طرف هم نیست تقصیر زمانه است که او را به یک رومیزی سیاه مخوف کرده است.
*
حالا به نظر شما یک قارچ پرتقال نارنجی روی یک رو میزی سیاه جواب می دهد. آیا رفاقت من با این رفیق وبلاگی ادامه پیدا می کند؟به نظر من نه .این تصویر شاید در دیدار اول خیلی خوب باشد اما در برداشت های بعدی خیلی هم خوب نیست.یعنی این دو دنیا فقط می توانند از دور برای هم دست تکان دهند و به این امید باشند که دوری دوستیشان را حفظ کنند و این اصلن هم بد نیست. این چیزی است که در ذات خود هیچ صمیمیتی ندارد.بلکه احترام دارد.و این یعنی یک اتفاق سالم.و حالا دارم به این نتیجه می رسم که وبلاگ این دوست من چقدر همانی است که باید باشد.ومال من هم دقیقن همانی است که باید باشد.به فرم و سرو شکل وبلاگ هایمان دقت کنید خیلی چیزها دستتان می آید.ولی من همچنان به فانتزی و روحیه درخشان این دوست درود می فرستم.
۱-چند بار شد.ها،چند بار آشغال،وامونده،عوضی.الان عصبانی هستی.اعصابت خورده.داری می ترکی.راضی نیستی.حقته. بکش.ببین خودتم میدونی حالت خوب نیست. واسه همین داری ضر می زنی.هی دور خودت می چرخیو آخرشم هیچی به هیچی.بدبخت.تو غولم نیستی.آدم که بمونه سر جای خودش.آخه عزیز من غول بی بخار که غول نمیشه.غول بی بخارو می ذارن تو موزه تا همه بیان تماشا و بهش بخندن هر هر بخندن.بدم از کنارش رد شن و حواسشون نباشه که این چی بود.سرگرمی دیگه.غول اونم بی بخار.فقط واسه خنده اس.خیلی که مایه دار باشن می خرن و می ذارنت تو خونشون تا فامیلاشون بخندن و اونام خوشحال بشن.همینی دیگه.ته همه چیز تو تنهایی و بدبختیه.خوشبختی مال تو نیست.قد تو نیست.چه می فهمی خوشحالی،خوشبختی چیه.مفت گرونی.واسه همین همیشه کنسلی. ول معطلی.خاموش یا روشنت فرق نداره.تو یه بد دهن وا مونده که اسیر خودت و دنیای خودت شدی.دنیایی که تو ساختی کوچیکه قد یه کف دست.فقط خودت توش جا می شی.خودت با همون هیکل نخراشیده ات.یه دنیا با دیوارهای سیاه و شهرهای خالی.یه دنیا که توش نکبت از همیشه عادی تره.توی این دنیا ول می گردی و هیچ کس نیست که بهت سلام کنه.اونم ارزون.سلام یعنی که تو تو بازی هیچ کس نیستی.تو قرار نیست چیزی باشی.چیزی که کسی رو خوشحال کنی.یا حتی ناراحت.تو یه غولی که با همه بازی راه می ندازی و ته ته بازی هام می بازی.مفت می بازی.باختن تو خونته.تو جون چرک و سیاهت.از صدات همه می ترسن.نگاهت به جای محبت عذاب داره.صدات همه بل بل ها و گنجشک های عالم رو خفه می کنه.و تو یه غولی یه غول که مجبوری همه رو دوست داشته باشی و دست آخر تنها باشی.چرا خفه نمی شی؟چرا الکی داد می زنی؟ مگه نمی بینی لطافت و ظرافت همه رو از بین می بری.هر جا می ری هرجا که می شینی یا هر جا که صدای قدمت میاد انگار که اون جا برزخه.نگاه کن دنبال تو همیشه یه رد یه نشونه هست که همه اونو می شناسن اونم رد یه هیولای ترسناکه.خیلی ترسناک.نگاه کن تو ظرافت بال فرشته ها زیبایی صدای بل بل ها یا حتی اعتدال آدم ها رو نداری.اما می دونی باید باشی.هر قدرم که بی مصرف هر قدرم که به درد نخور اما باید باشی چون غول غوله.چون مردم به سرگرمی ،شادی،لبخند نیاز دارن و تو تمام نیازهای اونارو براورده می کنی اونم با تمام وجود.چون کار توئه.چون غول بی بخار بودن کسب و کار توئه.تو تا اونجایی دوست و رفیق و همراهی که بخندن که شاد بشن.که آدم بشن.بعد باید بری ، پایان ماموریت.باید بری تو همون شهر کوچولو که اندازه یه غوله.آروم آروم با قدم های خیلی کند بری تو یه غار تاریک و فقط بغض کنی.بغض کنی.فقط بغض کنی.چون نباید گریه کنی.چون تو باید بخندونی.تو حق اینم که گریه کنی نداری.چون دوباره صدات می کنن.وقتی شادی و خنده تو آدم ها،بل بل ها و فرشته ها کم شد باید بری و اونا رو بخندونی.یادت باشه تو یه غولی یه غول بی بخار.
*
2-این مونولوگ یه غول بی بخار بود با خودش.مونو لوگ من بود با خودم.اونم درست زمانی که در بالاترین درجه عصبانیت و وحشی گری هستم.درست زمانی که با دندون تیز زبونم می خوام همه زنجیر های ممکن رو از هم بدرم. درست زمانی که به همه می خوام ثابت کنم زیادم بی آزار نیستم.می خوام همه رو برنجونم.اونم نه با حرف،صحبت یا واژگان.بلکه با سکوتم.با سکوتی که با رنج به دست اومده.با ضربه هایی که از نگاه و حرف های دیگران خوردم.چون همزمان یه ترسو،یه احمق و یه جاهل بودم.چون همیشه سعی کردم با آخرین زورم تلاش کنم دیگران از دستم راضی باشن.کسی ازم نرنجه.اما حالا سکوت می کنم سکوتی که به وسعت یه فریاده.از درونم دارم فریاد می کشم.از درون یه احمق که فکر می کرد می شه همه رو دوست داشت.اما نه نمی شه همه رو دوست داشت.نمی شه کنار همه بود نمی شه عاشق همه بود فقط باید بود.من وحشی عاصی دارم به قلبم چنگ می زنم تا آخرین پس مونده یه چیزی بنام غول بنام وحشت باشم.دارم مثل یه دلقک وحشیانه تلاش می کنم.تا به آدم ها ثابت کنم که دوستشون دارم.باید خفه شم و هیچی نگم.ساکت باشم. تا ببینن به غول رو به نابودی چقدر زشت و کریه و رقت انگیزه.که تنهایی اونم از جنس تنهایی یه غول هزار بار سنگین تر از تنهایی تک تک فرشته ها،آدم ها و گنجشک هاست.یه غول رو به موت یه غول رو به موته یه احمق هزار رنگ هزار نقش. آره بچه ها ازم نترسین بیاین بیاین جلوتر من دارم می میرم.آروم و بی صدا. جنازه غول اصلن ترس نداره.
پ.ن:لطفن بهم امید ندین
سلام آقای کیمیایی؛
این چهارمین یا نمی دانم پنجمین نامه ایی است که برای شما می نویسم.اما این بار می خواهم یک راست با شما درد و دل کنم تا خیالم از بابت خودم و حرف هایی که مدت هاست در سینه ام مانده تا به شما بزنم راحت شود.این حر فها حرف های پسر بیست ساله ایست که دارد با تمام وجودش زور می زند که احیا گر و نماینده دنیای زیبا و مردانه شما باشد.دنیایی که مردانگی،غیرت،ناموس،رفاقت و عشق های پر تپش عضو لا ینفک آنها هستند همیشه خدای دلم می خواسته و می خواهد برای شما یک نماینده شایسته باشم.شاید به خاطر همین است که هر جا می روم انگار دارم به عنوان یک مسعود کیمیایی بیست ساله می روم.به عنوان یک قیصر جوان.انگار که سلطان باشم یا رضا در ردپای گرگ.این ها بودن و این ها ماندن خواسته من است.خواسته کسی که یاد گرفته رفاقت را نه به شکل یک اتفاق ساده بلکه به عنوان یک رابطه مقدس ببیند.ناموس برایش یک چراغ نگاری قدیمی نباشد.بلکه یک اصل موثق و تثبیت شده در زندگی اش باشد.یاد گرفته غیرت یک عنوان نیست که هر از چند گاهی مد شود.بلکه باید یاد بگیرد هیچوقت از این مد نیفتد.و از عشق هم این را فهمیده که عشقش اگر عشق باشد تا بی نهایت پای آن با ایستد و بهایش را هم خودش بپردازد و تمام این ها را هم از شما یادگرفته.
*
آقای کیمیایی عزیز شما برای من تصور همه زیبایی چیز هایی هستید که دوست دارم و عاشقشان هستم.تصور دشت های باز ششلول بند های تنها و ((مانیومنت ولی)).از همه بیشتر تجسم فورد کبیر هستید.فوردی که دنیای مردانه اش را بر پایه تنهایی مردها و اسطوره هایش بنا می کرد.هر چقدر هم که نخواهم نمی شود به این فکر نکرد که شما خیلی شبیه جان فورد افسانه ایی هستید.جان فوردی که انگار تمام زندگی اش را بر پایه این اساس بنا کرد که به تمام بگوید عشق،آرمان و ایثار در مردان یکه بزن و تنهایش تجلی پیدا می کند در لحظات آنها و در تنهایی آنها.نگاه کنید که چقدر آدم هایش به آدم های فیلم های شما نزدیکند.یاد ((چه کسی لیبرتی والانس را کشت؟))یاد ((قیصر))را زنده نمی کند.یاد گوزن ها را چطور.پس من با تمام وجود دنیایتان را دوست دارم مثل دنیای فورد کبیر که همیشه به سنت ساده اما زیبای زندگی چنگ میزد.به خاطر همین هم است که دنیای نو کمر جفتتان(و من را هم)خرد کرده.که دیگر دست رفاقت با کسی دادن حرمت گذشته را ندارد.که پای غیرت و ناموس ایستادن کهنه شده.که این روشنفکر نماهای ژیگولو دارند دنیا را تسخیر می کنند و شما را هم به نفع خودشان غر می زنند. و هیچ چیز به این اندازه تلخ نیست.
*
آقا مسعود مدتی است دارید برای این روشنفکر نماهای ژیگولو فیلم می سازید و این خیلی بد است.چرا بد است چون شما را از واقعیت وجودتان دور و دور تر می کند.شما تجسم واقعی اسطوره زیر بازارچه هستید پس خرابش نکنید.برایمان قیصر و سید و نوری و سلطان بسازید.برایمان آرمان و شور و هیجان بسازید.این ایر آخرین فیلمتان خیلی پایبند زندگی به هر قیمتی است.و این تقدیر تلخی است چه شد قیصری که خیلی تخس و شرور جان بر کف آرمان می نهاد.آقای کیمیایی در این فیلم آخر قیصر ما بدجور کلک خورد!حواستان باشد این بچه ژیگولو ها که ذهنتان را مشغول کرده اند اصل نیستند فرع اند.دکورند. زود تمام می شوند.خورد و مضمحل می شوند.برگردید و برای بچه های پایین شهر فیلم بسازید.برای آنهایی که با لحظه لحظه تان زندگی کرده اند.نگذارید آنها در پس ذهنتان فراموش شوند یا خاک بخورند.بگذارید نفس بکشند.آنها قهرمان های شما هستند.آقای کیمیایی قیصر را سوسولش نکنید.امیر((محاکمه در خیابنش))نکنید.
*
هنوز عاشقتان هستم.عاشق این همه مردانگی و خلوص که در وجودتان هست.در زیبایتان.عاشق آن مردانگی شخصیت هایتان. و عاشق ایستادگی تان بر پای اصولتان.هنوز هم به عشق یک چرخ چشم قهرمان هایتان زنده ام. و این سرمایه کمی برای من و زندگی من نیست.مدرن نشوید.روشنفکر نشوید.مسعود کیمیایی بمانید.اسطوره بمانید.مردانتان را به سایه نا امن روشنفکری های پوک و پوچ نبرید.وجودشان را و انرژی شان را تخلیه کنید تا پرده را به آتش بکشند.شما فهم آن مردانید نه این ژیگول ها. بیضایی برای آنها فیلم می سازد اما شما برای ما فیلم بسازید.بسازید و بگذارید ما با تمام وجود فریاد بزنیم:((درود مسعود کیمیایی))
۱-زور که نیست که نمی شود چشمه آدم یک جایی می خشکد که خودش از تعجب شاخ در می آورد.زمانی می رسد که نه شعر نه قصه نه حتی یک تحلیل ساده از یک فیلم هم نمی تواند کمکت کند که برسی به این نکته ظریف که چرا چشمه نوشتنت خشک شده.اما رسیدن به همان نکته کمکی نمی کند چرا کمکی نمی کند چون راه حلی برای حل مسئله وجود ندارد.مسئله هم که حل نشود می شود همین دردی که می بینی.همین دردی که می فهمی در وجودت ریشه دوانده اما به تو کمکی برای درک این که مسئله چرا چشمه نوشتن خشکیده نمی کند.بعضی ها عادت دارند هی غر بزنند و بگویند که اوضاع چنین و چنان است.اما من از این عادت ها ندارم در شرایطی یک فیلم عالی دیده ام و چند فیلم عالی هم دم دستم هست و هنوز ندیده ام وکلی کتاب که نخوانده ام. و دو تا سریال درجه یک که هنوز دیدنشان کامل نشده.پس خیلی بی چیز و بی مال نیستم.اما حالا رسیده ام به این نکته که به طرز آزار دهنده ایی خشکیده ام این که چرا شاید در بندهای بعد معلوم شود
2-دیدن و ننوشتن خواندن و ننوشتن خیلی تجربه بدی است چون همیشه و در وجود همه انسان ها یک تجربه یا یک حس وجود دارد که آدم را وادار می کند تا تجربیاتش را بادیگران تقسیم کند و لذت هایش را در اختیار دیگران بگذارد تا دیگران هم لذت ببرند.اما وقتی این احساس را نتوانی بر ملا کنی و زندگی ات شکل یک جور تلخی می شود.چرا که احساس می کنی قوه تخیل و استدلالت از بین رفته است.این که فقط در این حد بتوانی که ای،خوب بود یا ای،بدک نبود دیگران را در تجربه هایت همراه کنی مثل این می ماند که نتوانی طعم خوب یک شیرینی را به علت سرما خوردگی به طور کامل احساس کنی.و این یعنی زندگی ات را شبیه یک احساس تختی بکنی که تو را مدامن به کم کاری و تنبلی دعوت می کند.تنبلی هم در ذات خودش کم کاری می آفریند. و کم کاری هم بی حاصلی.بی حاصلی هم آدم را دچار این مشکل می کند که انسان هیچ کاری نمی کند و این خیلی بد است.بد است که نتوانی برای لذت هایت دلیل یا مدرک کافی بیاوری و همین جور به امان خدا رها شوی تا بتوانی کاری چیزی بکند.که شاید بالاخره اتفاقی بی افتد و این چشمه دوباره پر آب شود.
3-شراکت کردن در تجربه های لذت بخش زندگی بخشی از لذت همان پدیده هم هست.این که یک فیلم تو را هم به وجد بیاورد و دیگری را هم همین طور یا یک کتاب تجربه لذت بخش یک جماعت محفلی کوچک باشد.خیلی خود خواننده و خالق را پیش تر می برد از زمانی که آن اثر فقط برای یک عده لذت بخش باشد یا خواننده نقاد فقط لذتش مال خودش باشد.تجربه های بشری اگر جمعی باشد خیلی هم بهتر و مفید تر است.چون در حضور و در کنار دیگران ممکن کشف های خیلی خیلی بهتری بکنی و نکته هایی را دریابی که شاید صد سال دیگر هم به ذهنت خطور نکند.این جور تجربه های همه با همی و دسته جمعی علاوه به این که آدم را سرحال می کند.امید وارهم نگاه می دارد.یعنی چه؟معنای ساده اش این است که انسان ها همیشه امید وار می مانند که بها نه ایی برای زیستن کنار هم دارند.و این امیدواری خیلی تجربه شیرین و لذت بخشی است.حالا چشمه قلمم خشکیده و شما را نمی توانم به این تجربه ها دعوت کنم و شما را هم شریک کنم.علاوه بر این که عین خود خواهی است.در ضمن ن را هم از این لذت های دسته جمعی هم محروم می کند و این من را هم از امیدواری محروم تر پس امیدوارم این چشمه زود تر راه بیفتد تا ایضن روح ما هم از این نا امیدی خارج شود.
4-اما ته ته اش غصه این را نمی خورم که چرا خشکیده ام.چون دلیل خاصی ندارد و من هم پی آن را نمی گیرم.پس هی بیشتر نگاه می کنم و می خوانم تا برسم به زمانی که چشمه قلمم دوباره راه افتاد آن وقت می بینید که چطور دوباره یک محفل پویا و گرم راه می افتاد که می تواند در زمینه هنر و سینما جریان ساز باشد.و ادبیات را هم به طور دسته جمعی درک وفهم کند و این درک و فهم را در اختیار دیگران قرار دهد تا همه با هم لذت ببرند.و این لذت است که نامیراست.که آدم را سرشار از یک جور وجد و سرور بی پایان و دل پذیر می کند.این ها را همه گفتم تا برسم به این جا که عشق به دیدن خواندن چیزی است که هیچ وقت نباید بمیرد چرا که انسان را سر حال و رو پا نگاه می دارد هر چقدر هم که چشمه قلم خشکیده باشد.چون این خشکیدگی خیلی موقتی است و زود پایان می یابد.اصل حال گیری زمانی است که تو به عنوان یک خواننده پیگیر حتی خودت هم لذت نبری و این است که خیلی غم انگیز است.
پ.ن:مطلب قبلی ام که نقد((سه گانه اوشن))است.مال چهل روز پیش است حد اقل
2-اما دو فصل از شازده کوچولو هست که بی نظیر است.یکی صحنه مرگ(یا بهتر است بگوییم خدا حافظی شازده) و یکی صحنه ملاقات او با روباه.شاید باید بگوییم شاکله اصلی رمان یا قصه شازده کوچولو همین دو تکه است.گفت و گوی شازده و روباه شاید زیبا ترین صحنه از دوست شدن دو موجود در کل ادبیات جهان باشد.آن کلمات سحر انگیز و جادویی آن زیبایی در توصیف و آن حضور درخشان توصیفات در جای جای این فصل که در نهایت به جدایی این دو نفر ختم می شود چنان غم شیرینی را در وجود خواننده ته نشین می کند که تو از همه چیز این دنیا از تمام بدی های این دنیا با تمام وجود بدت می آید.و آخری هم صحنه مرگ(یا وداع)شازده کوچولو با مرد خلبان است.به شخصه امکان ندارد به این جای رمان برسم و آن را بخوانم و گریه ام نگیرد یا بغض نکنم.بس که این صحنه لطیف و پر از زیبایی است.بس که انسانی و جاودان است.همین دو صحنه را اگر بخوانیم بر جاودان بودن این اثر صحه می گذاریم این هم یک بخش از این دوصحنه:
روباه گفت:((با من دوستی کن))
شازده کوچولو گفت:((نمی توانم))
روباه گفت:((چرا؟))
شازده کوچولو گفت:((چون تو وحشی هستی))
روباه گفت:((مرا اهلی کن))
شازده کوچولو گفت:((اهلی کردن یعنی چه؟))
روباه گفت:((اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن))
3-آخر سر نمی دانم شازده کوچولو برای آن بره پوزه بند و تسمه پیدا کرد تا گلش را نخورد؟با درختان بائوباب چه کرد؟آخر سر غروب آفتاب را تماشا کرد؟شاید اصلن او مرده است.راستی شما می دانید چرا اجازه داد آن مار نیشش بزند؟نمی دانم جواب هیچ کدام از این ها را نمی دانم فقط یک چیز را می دانم و آن این است شازده کوچولو در دل هزاران نفر و در طول سال ها زندگی کرده است و با تمام وجود عشق و ایثار را فریاد زده است.
2-اما نمی خواهم حالا که تولدم هست قضیه را انقدرتلخ بگیرم که نشود مرا با یک من عسل هم خورد.من پسر خوبی هستم و کلی هم دوست خوب دارم.دوستانی که به علاوه خانواده ام صد درصد زندگی زندگی مرا تشکیل می دهند.عشقی بزرگ بنام سینما دارم و با دیدن هر فیلم خوبی سرشار از شعف می شوم.لذت های کوچک اما شیرینی دارم که حالم را خوب می کند.که نفسم را تازه می کند.اما این ها کم است باور کنید کم است.این ها نسیم هایی هستند در مقابل طوفان حوادث.و این نفس آدم را بند می آورد بس که حوادث و اتفاقات کمر مرا می شکند. و من به عنوان یک جوان یک انسان نوپا دارم دیوانه و روانی می شوم.اما با تمام وجود به اعتقاداتم پایبندم.به نماز به روزه و تمام این ها با تمام وجود اعتقاد دارم و همه جوره پایشان ایستاده ام.هرجور هم که ببینید و حساب کنید این هاست که مرا نگه داشته است و هنوز کمی به من دلگرمی می دهد.و گرنه بقیه دنیا خزعبل محض است.
3-این چیزهایی که نوشته ام همه من نیست بخشی از من است اما بخش واقعی و کامل من.بخش پر از رمز و راز من. حال اوضاع امروز من است نه دیروز و نه فردایم.دارم فکر می کنم و به این نتیجه می رسم من فرزند طفیلی خلقتم و حالم از این جهان به این دلیل به هم نمی خورد چون بر مبنای اعتقاداتم همیشه کورسو امیدی در وجودم هست.من فرزند طفیلی خلقتم.
موخره:به نظرم محاکمه در خیابان بیشتر یک دستگرمی برای استاد بود.تا تمرینی کرده باشد برای ساخت تبعید سایه ها و یک حس عجیب به من می گوید که این تبعید سایه ها فیلم خیلی مهمی در کارنامه استاد است.چیزی مثل قیصر و گوزنها
خل خلی های او حواس پرتی های او قیافه حیران او همه از دانستن زیاد است.از فهمیدن و درک کردن و نگاه کردن.مثل آدمی که همه دنیا را فهمیده باشد و به این نتیجه رسیده باشد که دنیا زیاد هم مهم نیست.بهتر است داخل این دنیا اندکی خوش بود و دیگران را هم خوش کرد.نمی دانم کدام یک از فلاسفه یونان باستان بود که به فیلسوف خندان مشهور بود.اما این برادر عزیز را مطمئنم که فیلسوف خندان است.خندان نه به منظور تمسخر آمیز آن که به منظور درست آن.که فکر می کنم منظور درست آن این باشد که یاد بگیری دنیا با همه عظمت و پیچ وخمش هیچ نیست. و تمامش حرف مفت است فیلسوف خندان ما یک پوزخند به لبانش دارد که پوزخند به تمام هستی است.این مرد از دنیا و فهمیدنی هایش عبور کرده و به این جا رسیده به پوزخند و هیچ گرفتن.هیچ گرفتن دنیایی که همه در آن و به خاطر آن یکدیگر را قلع و قمع می کنند.فیلسوف خندان ما یا همان سید هاشمی ما کسی نیست جز میلاد هاشمی.فیلسوف همیشه خندان.
باید گفت که من از این مرد از این انسان وارسته دارم یاد می گیرم.همه چیز مثلن عشق به شعر به زیبایی و نورانیت را مثلن مولوی با ای برادر چیز دیگری است.آنطور که او می خواند و تفسیر می کند دل هر بنی بشری به شوق می آید.از عشق به همین چیز های خوب است که انقدر صورتش پاک و مطهر مانده.که نورانی و با صفاست.که زیبایی بخشی از وجود بی مثالش شده.که عشق برایش واژه کمی است.که کلمات در توان توصیفش نمی آید.خوب من خوش شانسم خیلی خوش شانس که او را پیدا کردم و او هم محبت کرد و من را پذیرفت. بس که دل این مرد دریاست.بس که آزاده است. به همان نسبت هم شاعر و عاشق و اهل دل.اهل صفا و کمال و معرفت. ما را هم مثل یک کور دست گیری کرده تا به دل نورانیت و صفا ببرد.دوستت دارم ابوالفضل اصولی.
آیدا فیلم یک ستاره تابناک است. یک اوج مثال زدنی.یک احساس ناب و بالا تر از همه این ها یک فرصت طلایی.منصور نمی خواهد مثل کامران باشد هنوز میل به زندگی را دارد.دوست دارد خوب بگردد و زندگی کند. هنوز غذا می خورد.هنوزعمل می کند.اوست که شیشه باجه تلفن را می شکند.اوست که موبایل می دزدد.اوست که اتاق می گیرد.بر خلاف کامران که نگاه می کند.که کناری ایستاده و فقط سیگار می کشد.غذا نمی خورد تا از شر این زندگی لعنتی رها شود.کامران تمام این خوشی های منصور را تجربه کرده و حالا کناری استاده تا بمیرد چون هیچ چیز برایش لذت بخش نیست.نه پول نه خانواده نه جنس مخالف.او فرشته ایی حساس است که در دل دنیای خشن اطرافش مچاله شده.به خاطر همین ظرافت وجودی اش هم هست که اعتراضش به کشیدن سیگار داخل اتوبوس ختم می شود.اما منصور بی پناه قصه هنوز میل و شور زندگی را یکجا دارد.عین کامران نیست که حوصله اش از دنیا سر رفته باشد.هنوز خواهرش را دوست دارد روی مادرش تعصب دارد.به خودش خوب می رسد.فوتبال بازی کردن بلد است.و خیلی کارهای دیگر که انسان را به زندگی سنجاق می کند.اما این او نیست که به سوی نیستی می رود.(بر خلاف کامران)بلکه این جهان اطراف است که او را به سوی نیستی سوق می دهد.اما این که منصور بالاخره انتخابش را انجام می دهد و کامران (بخوان مرگ)را رها می کند یک چیز است.آیدا
از آن لحظه که آیدا سوار ماشین دزدی منصور و کامران می شود و با حرارت شروع به صحبت می کند.فضای سرد و تاریک فیلم ناگهان روشن و درخشان می شود.رنگی به خود می گیرد.چون ما و منصور دختری را دیده ایم. که با بقیه فرق دارد. چون اکثر ما هنوزمنصوریم.چون ته دلمان نقطه روشنی وجود دارد.بر خلاف کامران که حتی سرش را هم بلند نمی کند تا آیدا را نگاه کند.آیدا از نظر سواد و جهان بینی خیلی به کامران نزدیک تر است تا منصور.اما بر خلاف کامران دارد زورش را می زند تا زندگی کند.اصلن یک چیز دیگر شاید آیدا لب مرز کامران شدن بوده که با منصور آشنا می شود.اما اگر این طور است پس آن شور نهفته در وجودش چه می شود.آن سادگی و صمیمیت که در اولین برخورد با منصور بروز می دهد.آن همه شوخ و شنگی سرحالی که از وجودش بیرون می ریزد چه می شود.اما یک چیز مسلم است.آیدا تنهاست.مثل منصور و مثل کامران.در شهری که خانه دارد به خوابگاه می رود.او یک کامران با لقوه است که هنوز بالفعل نشده.او درست سر بزنگاه منصور را می بیند.و همه ما را جادو می کند.چه ما تماشاگر چه منصور آن هم فقط با یک جادو جادویآیدا
این لطیف ترین و زیبا ترین عشقی است که من در سینمای ایران دیده ام.عشقی است از سر نیاز.برای پر کردن خلاء های زندگی یکدیگر.با کمترین توقع.این که نهایت توقع منصور و نهایت آرزوهایش این است که موهای آیدا را ببیند و آیدا هم این را دریغ نمی کند.آیدا زمانی خود واقعی اش را نشان می دهد.که منصور ناگهان نمی آید.کامران می میرد و منصور نمی آید.آیدا تنها می ماند از کمیته انضباطی برایش نامه می آید.پدرش او را به خانه فرا می خواند.و او کم کم شورش را به زندگی از دست می دهد.حواس پرت می شود.کیفش را در ایستگاه اتوبوس جا می گذارد.اما منصور می آید در هم شکسته و خسته.و آیدا او را می پذیرد. و به تمام قیود زندگی اجتماعی پشت پا می زند. و چه زیباست آن صحنه پوشیدن پلوور کامران توسط منصور و تعویض روسری آیدا.آنها یکبار دیگر همدیگر را پیدا می کنند و به سمت شمال می روند شاد و سرحال همراه با هم.و همینطور الکی هم در سد می افتند و می میرند.اما شهبازی کارگردان دلش نمی آید آنها را همین طور رها کند.پس آنها را در پایان فیلم نشان می دهد که راجع به اتفلق دم سد سوال می پرسند و شهبازی می گوید(متاسفانه یه پسرو دختر جوون افتادن تو سد.جنازه یکیشونو درآوردن دارن تلاش می کنن جنازه اون یکی رم درارن.شما این جا وای نسید برید.)و آنها می روند تا در جهان باقی در کنار هم جاودان شوند.دو دوست و دو عشق منصور و آیدا
خانوم پالیزبان یک ذره هم شبیه آیدا نیست این را می شود از وبلاگ بی نظیرشان فهمید.همین نشان می دهد که چه جادویی انجام داده اند.و روی پرده مخلوقی آفریدند که زیبا ترین دختر سینمای ایران است.دختری بنام آیدا

