|
خیلی سخته این که ادمایی رو که دوست داری فقط از دور تماشا کنی ببینی که اونا هیچ احساسی بهت ندارن فقط تماشاشون کنی نتونی بگی. نه این که نخوای نتونی، بلد نباشی. از زندگیت همین واست یادگار بمونه یه باخت بیشتر یه تنهایی عمیق تر هی خودتو پشت دیواری ببینی که دنیا واست ساخته خودتو پشت یه زبون تلخ قایم کنی تا بیشتر تنها بمونی تا زندگیت سخت تر و تلخ تر از اون چیزی باشه که باید باشه تا رویاهات فقط یه رویا بمونه تو همین جوری فقط با حسرت دورشون کنی چون یه رویان یه رویا زشت و کریه که برای بقیه مثل عسل شیرنه آدمایی رو که دوست داری از جلوت می گذرن و به جای دوست داشتنت از تو می ترسن که یه وقتی آقا غوله نخوردتشون ولی خبر ندارن که آقا غوله ازارش به هیچکس نمی رسه که یه قلب ترد و نازک داره که خیلی راحت میشکنه ولی بازم مهم نیست هیچی مهم نیست تو تنهایی و باید یادش بگیری چون تنهایی و رنج این تنهایی تنها سرمایه های تو ان هیچی جز همینا واسه خرج کردن نداری باید یاد بگیری یه غولی که همه از صدا و نگاهت میترسن از این که غولی کسی کاری به دلت به قلب ترد و نازکت نداره به وجودت که داره از دست می ره تو باید با خودت و زندگی تنهات کنار بیای باید واسی ولی نمی تونی نمیشه شاید ولی باید قبولش کنی عزیزم دیگه بسه اینا همش دلقک بازیه اصل همون تنهاییه هخون نشدن و نخواستنو نرسیدن که چه بخوای چه نخوای باهاته زندگیته ذات زندگیته مازیار باید قبولش کنی باید پا بذاری رو همه چیز حتی دلت دل کوچوله یه غول ارزششو نداره واسه هیچکس یه غول یه غوله تو ام یه غولی که اشتباهی اومدی تو سرزمین آدما و داری باهاشون زندگی میکنی شاید یه زمانی آدم بودی شاید ولی حالا غولی پس برو تو سرزمین غولا یا اگه نمیتونی فقط تنهایی رو تحمل کن چون سهم تو از آدماس از مردم از کسایی که دوسشون داری اونا ندارن اونا ندارن میفهمی که پس مرد باش رو همین یه حرفت واسا بذار آقا غوله تو تنهایی تموم بشه یه ذره ام امید وار نباش نا امیدی سهم توئه فقط فریاد نزن تحمل کن غول کوچولو
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 20:56  توسط مازیار وکیلی
|
1چرا امیر را دوست داریم.پاسخ دادن به این سوال انقدر آسان است که شاید احتیاج به نوشتن این متن هم نباشد.امیر قلعه نویی مربی جوانی است که به عنوان یک استقلالی تمام عیار است که همیشه سر بزنگاه آمده و استقلال را نجات داده او بار اول زمانی آمد که استقلال فصل پیشش نهم شده بود و استقلال را با کلی بحران تحویل گرفت و بعد از سه سال آن را قهرمان کرد در تمام سه سالی هم که استقلال در دست او بود او همیشه آن بالا بالاها بود . بین سه تیم اول جدول.حتی زمانی هم که رفت و دستیار کم تجربه اش جای او را گرفت استقلال در کورس بود.بماند که در همان سال چقدر سر قضیه لیست ارسالی استقلال به ای.اف.سی جفا کردیم.چقدر علیه او شعار دادیم و چقدر در تیم ملی او را اذیت کردیم.اما بعد از تیم ملی هم برگشت و با مس در حال سقوط نتایج خیره کننده ایی گرفت طوری که در انتهای فصل مس از تیم های میانه جدول بود.در حالی که استقلال داشت با ناصر حجازی و فیروز کریمی در گردابی خود ساخته دست و پا می زد.او برگشت و با خیالی راحت استقلال را قهرمان جام حذفی کرد و در طول فصل هم نتایج خیره کننده ایی گرفت.تا جایی که بعد از گل برجلو هم استقلالی ها تشویقش کردند.
2اما تمام حرف های بالا تمام دلایل دوست داشتن امیر نیست.امیر را دوست داریم چون ذاتن یک رهبر تمام عیار در کنار زمین است.مدل هدایت کردن او باسایر مربیان فرق می کند او نیاز های بازیکنان را به نحو احسن می شناسد و از آن ها طوری بازی می گیرد که بیشترین بهره وری را داشته باشند.او خوب بلد است یک سیستم فوتبالی را چطور درون تیمش نهادینه کند.چطور مهره هایی مناسب برای این سیستم خریداری کند و چطور از آن ها بازی بگیرد.اوست که می تواند از آرش برهانی که تمام فصل پیش را روی اعصاب بود را تبدیل به زهردار ترین مهاجم ایران کند.سیاوش اکبر پور را آرام کند و از او بازیکنی در خدمت تیم بسازد.تنها قلعه نویی است که می تواند خسرو حیدری را تبدیل به بهترین گوش راست ایران کند.از کوشکی خنثی یک سوئیپر تمام عیار بسازد و جباری را تبدیل به همان زیدان همیشگی کند.او امیر قلعه نویی است و تمام این ها را فقط خود او می داند.
3اما یک چیزی هم باید بنویسم برای آن ها که حضور امیر قلعه نویی را رواج یکجور لمپنیسم در فوتبال می دانند.در واقع احساس می کنند امیر قلعه نویی(و امثال او)باعث عقب گرد فوتبال ایران هستند.شاید برای آن ها مثلن افپشین قطبی و مجید جلالی یک نمونه آرمانی باشند.ولی برای آن ها باید بگویم که امیر قلعه نویی نماد آن چیزهایی است که فراموش شده.نماد یکجور سادگی و طراوت که این روز ها گم شده است.تیم های امیر فوتبال را ساده بازی می کنند.روان و راحت. جوری توپ را می گردانند که انگار دارند پرواز می کنند.پس باید خیالت را حت باشد که تیم های او اصولن درگیر پیچیدگی های معمول و مرسوم نمی شود.امیر در واقع برای من در حکم شکوه کلاسیک فیلم های وسترن است.مثلن شین به نظرم امیر همان شکوه آلن لاد را در شین دارد.یکجور کاریزمای منحصر به فردی دارد که آدم خیالش راحت می شود.نمیدانم چرا ولی مطمئنی که اگر هم عقب باشی باز هم برنده ایی.
4او ژنرال است ژنرال هم باقی می ماند.چون برازنده همچین لقبی است.چون ادبیات ویژه و زیبایش آدم را یاد زمان قدیم ترها یاد زمانی که فوتبال فوتبال بود می اندازد.یاد زمانی که رنگ پیراهن برای بازیکنان مقدس بود و رویایی.زمانی که بازیکنان با هیچ قیمتی پیراهنشان را عوض نمی کردند.پس باید قدرامیر را دانست که هنوز ما را یاد چیزهای خوب می اندازد.یاد خاطراتی که از هر کس بپرسی آن خاطرات را بیشتر از الان دوست دارد. از حالایش.امیر مردی از همان جنس است از جنس سادگی و راحتی.حالا هر کس هر دلیل و برهانی که می خواهد بیاورد بیاورد ولی اصل موضوع این است که او هست با تمام سادگیها و زیبایی ها که تیم هایش دارند.
5حالا خودتان انصاف بدهید امیر دوست داشتنی نیست؟
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 20:52  توسط مازیار وکیلی
|
وقتی همه خواب بودیم فیلم خوبی نیست بد هم نیست فیلم انقدر آشفته و بی در و پیکر است که نمیشود از آن یک چیز درست و حسابی نوشت و آن را تحلیل منطقی کرد.آقای رو شنفکر فیلمی ساخته که بگوید نمی گذارند فیلم بسازد تا دوباره بگوید چه شمایل منحصر به فرد و چه اسطوره ایی را از دست داده ایم فیلمش را پر از نماهای محیر اعقول کرده دیالوگ های سنگین توی دهان شخصیت ها چپانده تا ایده لوس و سطحی خودش را فریاد بزند.که چرا نمیگذارند من بیضایی فیلم بسازم.اقای روشنفکر انقدر حواسش به این فریاد و ایده مرکزی بوده که حواسش نبوده دارد یک فیلم فارسی رنگ و لعاب دار می سازد با کلی شخصیت کاریکاتوری که قرار است همین طوری بیایند و بروند و به ما بگوید روشنفکری این مملکت در حال اضمحلال است.آن وقت حواسش به خیلی چیزهای دیگر هم نبوده به شخصیت،روند قصه،یا لا اقل سطح مقبولی از شعور که در فیلمش چاری باشد.آقای بیضایی انسان بزرگی است با کلی کار پژوهشی و نمایشنامه و فیلمنامه منتشر شده که نشانگر کاووش عمیق ایشان روی زبان و فرهنگ فارسی است.اما متئسفانه فیلم هایش سترون است.ناقص است.چون آقای بیضایی یاد نگرفته برای فیلم خوب ساختن باید از پشت کاغذ و ورق و اسطوره بیرون آمد و کمی هم در جامعه چرخید دیگر زمان این جور دیالوگ ها و بازی با دوربین نیست .دیگر زمان آن نیست که بخواهی با یک تمهید ساده انگارانه فیلم در فیلم تماشاگرت را غافلگیر کنی.راستش برای جامعه ما این هم که چرا شما فیلم نمیسازی هم زیاد مهم نیست.بیخود نیست که فیلم شما مثل تیترهای روزنامه های زرد است .که انگار فقط برای این ساخته شده که بگوید مردم ایران چقدر نفهم هستند که قدر من بیضایی را نمیدانند.اینجور فیلم ساختن با عرض شرمندگی از روی یک جور شکم سیری است.آن ها که فیلم را دیده اند.حتمن سکانسی را که حسام نواب صفوی با آدامسی در دهان مشغول بازی در نقش نجات شکوندی است چقدر رو گل درشت است.که اصلن آن تمهید باز سازی مجدد صحنه ها با عوامل مثلن نا بلد توی فیلم چقدر سطحی از آب درامده.یا آن سکانس رستوران که مردم می آیند و امضا می گیرند با موبایل هایشان عکس می گیرندانقدر رو گل درشت است که گریم مجید مظفری فامیلی اشتهاریان که باید ما رایاد اعتباریان و فیلم خدا بیامرز لبه پرتگاه بیندازد.این که الان واکنش ها به فیلمتان انقدر از سر خنده و عصبانیت ومضحکه است.نه به خاطر توهین به شخصیت شما که به خاطر فیلم بی خاصیتی است که سا خته اید.همدلی که هیچ دلمان کمی منطق و اصول در قصه و عکس العمل شخصیت ها می خواهد.این که لا اقل فریاد و بغض و اعتراضتان را در یک قالب شخصی و با تعریف درست از سینما بریزید.این که یک نفر نگذارد شما فیلم بسازید شده مهمترین اتفاق عالم و تمام اجزای این عالم باید گرد روشنفکری که شما هستید بچرخد و همه باید بدانند که شما چه رنجی کشیده اید.آن وقت احتمالن چون شما بیضایی کبیر هستید هیچکس حق ندارد بر شما خرده بگیرد که چرا منطق شما در این فیلم کذایی سست است و چرا شخصیت های فیلم شما انقدر سست و کاریکاتوری اند هر کس در جبهه شماست خوب است بقیه عالم بد هستند این یعنی این که موضعتان انقدر کودکانه است که دارید پدر روشنفکری را هم در می آورید.هیچوقت نفهمیدم این خودخواهی و تفرعن و تک سبب بینی شما از کجا می آید.ولی به هر حال تلاش های شما بیهوده از است. جهان و آرمان و آرزوهای شما انقدر از سطح اجتماع و مشکلاتش دور است که چیزی جز کاریکاتورهایی بی حاصل از آن ها در نمی آید. برای منی که برای به اصطلاح شاهکارهای شما هم دل نسوزانده سخت است که با دنیایتان ارتباط برقرا کنم هر چند که این آخری انقدر بی منطق است که فقط می توان آن را یک شوخی تلقی کرد شوخی سطحی که دست بر قضا خیلی هم بی نمک است.روزگار و جهان امروز انقدر درگیر پیچیدگی هایی در تمام سطوحش علی الخصوص در روزمرگی شده که چنین فیلم هایی با چنین ابعاد غول آسایی در بی منطقی اساسن نمی تواند به نیازهای جهان امروز جواب بدهد.محض مثال باید خدمتتان عرض کنم پیچیدگی جهان امروز اساسن در دست کسانی است که در آن زندگی کرده اند و در آن تاب خورده اند.که تمام رنج ها و خوشی های آن را در تمام سطوحش درک کرده اند.مثل فیلم اشکان... که ندیده عاشق بیان هجو آلود و پالوده اش شده ام. و درباره ی الی که ریز بینانه و رشک انگیز تمام انگاره های طبقه متوسط را با تمام کمبودهایش همچون تابلویی با شکوه به رخمان می کشد.جهان امروز جهان نجات شکوندی و نیرم نیستانی و پرند پایا نیست که انگار از جهانی خارج از این اجتماع پا به درون آن گذاشته اند و حقشان را از تمام نو کیسه ها(بخوان تمام مردم) طلب می کنند.بلکه متعلق به سپیده ها و احمدها و الی هاست که فرزندان جماعت و اجتماع امروزند.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 20:50  توسط مازیار وکیلی
|
تقدیم به دوست نادیده ام آقای گیو؛ بالاخره یکی از بچه های دانشگاه کاری کرد، کتابی منتشر کرد. فعالیتش را به قضاوت عمومی گذاشت و خودی نشان داد. و چه خوب، او کسی بود که ارزشش را داشت. شعورش را داشت و قلبی فراخ و دستانی گشاده داشت. هنوز کتاب را نخواندم. شاید از خوشم آمد، شاید هم نه. ولی این مهم نیست. مهم نیست و واقعا هم مهم نیست. برای من مهم خالق اثر است. مهم فردی است که انقدر شخصیت و وجود و شعورش را داردکه معنای واژه و ارزش های آن را بفهمد، که درک زیبایی از جهان پیرامونش دارد و چه زیباست که آدمی این چنین واژه ها را شعر کند و داستان کند و زیبایی بیافریند. آدمی که رنج را می فهمد. رنج بازی با کلمات و رنج شاعرانگی را. این که چطور این رنج را با بیان واژه ها پیوند بزند و از دل آن ها زیبایی را بیرون کشد. زیبایی هایی که با وقار و آرامش و متانت خودش پیوند خورده و حاصلش کتابی شده، که چه ضعیف و چه قوی، حاصلش ارزش دیدن و خواندن دارد. چرا که خالقش آدم محترمی است که فراتر از اثرش پیش می رود. فراتر از چیزی که نوشته یا سروده. پس هزاران درود و شادباش خود را یک بار دیگر نثار آقای گیو می کنم به خاطر ماحصل و ثمره تلاشش. به خاطر انتشار اولین جلد کتابش. به خاطر خودش و اخلاق و مرام و زیبایی ذاتی اش. این کتاب هر چه که باشد، کار دست آدمی است که رنج می بردو می تواند و می داند که چطور این رنج شیرین را کتاب کند و چطور آن را جاودانه کند. ممنونم آقای گیو به خاطر انتشار کتابی که هر چه باشد از آن لذت خواهیم برد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 3:45  توسط مازیار وکیلی
|
خدایا سلام؛ مازیارم می خواستم چند دقیقه وقتت را بگیرم بلکه کمی ارام شوم. خدای عزیز چند تا سوال دارم چرا ادمها هیچ وقت باطن ادمها را نگاه نمی کنند؟ من پول ندارم هر روز یک مدل بپوشم من پول ندارم که سیگار ماربرو بکشم ندارم که پول میز را حساب کنم باید چه کار کنم کجا بروم دلم نمیخواهد مادری که سی سال صادقانه تدریس کرده را در عذاب ببینم پدرم را که بعد از بازنشستگی هم مجبور است کار کند را هم شرمنده ببینم خدایا من نمی توانم بفهمم یک نفر روزی خدا تومن خرج کند و بعد هم انقدر داشته باشد که به دختره زنگ بزند برایش خرج کند کادو بخرد زندگی اش را هم سامان بدهد هر روز هم یک مدل بپوشد ان وقت منی که روزی حلال می خورم نداشته باشم یک بارانی بخرم یک شلوار یک کفش بخرم ان وقت یک نفر دیگر هر روز یک جور تیپ ملیونی بزند خدایا من هم میخواهم خوب بگردم خوب بپوشم خوب زندگی کنم ولی نمیشود با این پولی که پدر و مادر من در می اورند نمی شود شاید من هم بخواهم با دختره جایی بروم برایش مرام خرج کنم اما ندارم ندارم تیپ خفن بزنم این طوری سمت هر کس بروم رم میکند ندارم ندارم و او هم نمی اید تازه بیاید از کجا بیاورم کادو و هزار کوفت و زهرمار دیگر را تهیه کنم منی که نمیتوانم با این پول حلال یک بار پول کافه رفقایم را حساب کنم خدایا تکلیف من چیست که میخواهم غرورم را هم حفظ کنم خدایا نمیشود با روزی دو هزار تومن نمیشود، با این پول ها نمیشود خدایا تا کی حسرت بخورم تا کی اه بکشم خدایا یعنی ما هم باید همرنگ جماعت شویم نزول بگیریم ربا بخوریم چه کار کنیم که با همین درامد هم بتوانیم راحت زندگی کنیم خدایا اگر تمامی کسب مایه دارها حلال است پس چرا مال ما به اندازه انها نیست خدایا تو ما را میبینی هر روز هر بار هر لحظه چه رنج ها و بی کسی هایی که به خاطر بی پولی که نکشیده ایم خدایا ارزوهایم کوچک است ولی این روزها من برای ارزو کردن به جای قلبم باید به جیبم نگاه کنم مغرورم و این نمیشود که به بهانه غرور به ارزوهایم نرسم خدایا چه کار کنم تو که همیشه به من لطف کردی بگو؟
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 1:8  توسط مازیار وکیلی
|
۱) هزار تا کار توی سرمان وول می خورد از زدن نشریه تا تحقیق راجع به جامعه شناسی سینما تا مطالعه هر هفتگی جامعه شناسی حتی به فکر زدن یک تشکل مستقل هم افتا ده اییم می خواهیم برای خودمان کسی باشیم یک فرقی با بقیه داشته باشیم می خواهیم دانشجوی اکتیو و فعال و باسواد باشیم می خواهیم باشیم. شور و حال جوانی مان را توی کانال درست بی اندازیم می خواهیم مایه فخر خودمان و جامعه و جهان اطراف باشیم می خواهیم محصولات بهتری باشیم برای زمین خدا. همه تلاشمان را می کنیم صادقانه و بی منظور اما انگار یک چیزی نمی گذارد، دنیای اطراف یا تنبلی خودمان نمی دانم اما همه این شور وحال در یک لحظه بلعیده می شود انگار که از اول نبوده بعد ما بر می گردیم به همان وضعیت اول همان ثانیه صفر و دوباره سیکل با طل تکرار می شود دوباره ایده می دهیم و انجام نمی دهیم درگیر روز مرگی می شویم اول مطلب گفتم شاید تنبلیم یا این که دنیای اطراف مقصر است اما الان که خوب می بینم تنها یک چیز این سوال را پاسخ می دهد: نا امیدی2) نا امیدی متاسفانه توی نسل من ریشه دوانده قدیمی ها ما را تحویل نمی گرند چون خیال می کنند همه چیزشان از مال ما بهتر بوده کارشان، فیلمشان، موسیقی اشان، تفریحشان و خیلی چیزهای دیگرشان. به ما نزدیک نمی شوند ما را نمی بینند و خیلی راحت از کنار ما می گذرند احساسات ما را درک نمیکنند و با یک جمله خیلی مزخرف ما را تنها می گذارند (شما سطحی هستید) این جمله را می گذارند جلوی همه چیز و خودشان را در مقام ریاست می بینند در مقام اقایی و ما را با کوهی از مشکلات تنها می گذارند اینده ما هم چندان روشن نیست هیچ چیز در پیش رویمان واضح نیست حتی تار هم نیست تاریک است تنهاییم و این را هیچ کس نفهمیده تنهاییم و فقط خودمان می دانیم ما کنار هم نشسته اییم دستمان را مثل فردی رها شده در دریا دراز می کنیم ولی..... از تمام این ها که بگذریم فقط خودمان می مانیم در حالی که جهان اطراف را همان پدرانما ن تشکیل می دهند. پس تنها می شویم و تنهایی و بی اهمیت بودن هم که میدانید یعنی اغاز نا امیدی3) خودم هم این روزها حال خوشی ندارم دچار یکسری سوال های عجیب شده ام این که چه می شود و گیرم من لیسانس را هم گرفتم بعدش این که چقدر از دانشجوهای دانشگاه بعد از لیسانس گرفتن با زمان دیپلمشان فرق می کنند این که دانشجوهای ما چقدر در روز کتاب و مجله و روزنامه می خوانند یا اگر می خوانند چی می خوانند می دانم سوال هایم بیهوده است نسل دانشجوی امروز نسل مرده است فضای دانشگاه من یکی که علمی هم نیست ولی از یک چیز دلم می سوزد تمام بچه های دانشگاه من بچه های خوب ومعصومی هستند با کلی شوق یادگیری اما استاد نه انها را جدی می گیرد نه به انها درس می دهد نه نیازشان را رفع می کند. خوب توی این وضعیت اسفناک دانشجو با تمام قوا خودش را وقف جاهای دیگر می کند می شود دور حوض نشین.4) یک پارادوکس اما برای من حل نشده باقی مانده این که چرا نسل های قبل از روشنفکر تا ادم عادی درباره جوانان اظهار نظر می کنند فلان محقق می گوید جوان یعنی اینده و ادم عادی اش هم می گوید جوان یعنی اینده اما هیچ با نمیسازند هیچ با ما راه نمی ایند و ما را تحویل نمی گیرند جوان را کرده اند ویترین هر جور خواستند در موردش حرف بزنند و هر جور خواستند راجع به او اظهار عقیده کنند و فکر کنند خودشان بهترینند و بهترین دوا را برای شفا بیماری جوانان دارند انها یک لحظه هم فکر نمی کنند جوان الت دست انها نیست که هر جور خواستند از او استفاده ابزاری کنند خوب این ها خیال می کنند که جوان با همین چیزها رام میشود ولی یک بار به خودشان نمی گویند که ما با جوانان حرف زده ایم؟5) میدانم باز هم هزاران ایده خواهیم داشت با هزاران امید که هیچ کدامشان به نتیجه نخواهند رسید چون که ما نا امیدیم لذت نمی بریم و می میریم به همین سادگی مرگمان هم فیزیکی نیست مرگ مرگ استعداد است مرگ خواسته ها و امیال است همه این جمع فردا می شود یک ادم در سیل روزمرگی که هیچ چیز جز بی حوصلگی ندارد جز نا امیدی یاس و تلخی. این عاقبت خوشی نیست ولی ما با ان درگیریم هر روز با ان مبارزه می کنیم نه میبریم بلکه همیشه هم میبازیم اما..... هیچ امایی وجود ندارد ما میبازیم این یعنی نسل سوخته نسل بی ارمان و این یعنی مرگ ارزوها.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 0:44  توسط مازیار وکیلی
|
با پایان یافتن سریال مرگ تدریجی یک رویا بهترین سریال سال هم به پایان رسید. سریالی که معلوم بود برای هر لحظه لحظه اش زحمت کشیده شده دقت نظر فراوان جیرانی در پرداخت و کار روی صحنه ها در کنار فیلمنامه پر کشش و زیبای علیرضا محمودی مجموعه خوبی را فراهم اورده بود تا شاهد سریالی زیبا و به یاد ماندنی باشیم علت انتخاب نگارنده نزدیکی این سریال به ذات سینما است تا لحظه اخر نوشتن این نقد کاملن مردد بودم زیرا از سریال بی نظیر و دلربای کیانوش عیاری نمی شود به همین سادگی گذشت ان واقع گرایی بی نقص و بی پیرایگی قاب ها در سریال عیاری عالی از اب در امده بود اما انتخاب من مرگ تدریجی رویاست علت هم همان که در ابتدای مطلب خدمتتان عرض کردم نزدیکی به ذات سینما حالا دلم می خواهد مرگ تدریجی یک رویا از چند منظر مورد بررسی قرار دهم: 1_ریتم ریتم پر جوش وخروش و سریع سریال چون یک قلب تپنده عمل می کند. ریتمی که تا لحظه اخر از نفس نمی افتد و بیننده را با خود همراه می کند. کات های موجز و سریع جیرانی و فیلمنامه پر از اتفاق و پر شاخ وبرگ سریال که بر مبنای درستی نوشته شده باعث حفظ ریتم اثر تا اخرین لحظه شده است. جیرانی با ساخت این اثر نشان داد استاد حفظ ریتم تا لحظه اخر داستانش است این سریال هم اکشن دارد هم ملو درام جیرانی با همان دقت نظر حیرت انگیز خود به تعادلی بی نظیر در هر دو زمینه ملودرام واکشن رسیده ریتم صحنه های اکشن سریع وبا کات های زیاد کرفته شده وصحنه های عاطفی و ملو درام اثر با ریتمی ارام و ساده تداخل این دو از منظر ریتم باعث شده اثر به تعادلی بی نقص در این زمینه برسد.خوب این اثر می توانست با اندکی عدم دقت و شعور کارگردانی عنانش از دست کارگردان خارج شود ولی جیرانی با قدرت و درایت کم نظیری این تعادل در ریتم را تا اخرین لحظه حفظ کرده است 2_بازیگری به تک تک انتخاب های جیرانی که نگاه می کنم باز هم دقت نظر جیرانی را می ستایم مجموعه حیرت انگیزی که فقط با هوش سرشار و قریحه ناب جیرانی کنار هم جمع شده اند وتمامن بهترین بازی های خود را تا به امروز به یادگار گذاشته اند. اما باز هم باید به این ترکیب متناقض برگردیمدو بازیگری تلویزیونی بک دوبلور یک چهره سینمایی ویک بازیگر تازه کارشاکله اصلی سریال جیرانی را تشکیل می دهند.این هسته مرکزی با دقت نظر جیرانی تبدیل به نقطه اتکای اثر شده است.تک تک بازی بازیگران این اثر در کنار به یک هارمونی ونظمی بی نقص رسیده است.بازی ها هیچ کدام در هیچ یک از صحنه ها بیرون نمی زند و همان طور که ذکرش رفت همه در نقطه اوج قرار دارنداز دانیال حکیمی که به نظرم این اثر نقطه اوج کارنامه حرفه ایی اوست تا بازی درخشان ستاره اسکندری و حضور گرم و روان پولاد کیمیایی.دانیال حکیمی را همیشه دوست داشتم عاشق ان صدای گرم و تیپ مردانه اش بودم واحساس می کردم دارد در سریال های معمولی هرز می رود ولی جیرانی او را در اوج پختگی فیزیکی کشف کرد بهترین بازی عمرش را از او گرفت حامد در لحظاتی بغض می کند در لحظاتی مستاصل است در لحظاتی خشمگین است ودر تمام لحظات بهای عشق را می پردازد ودانیال حکیمی تمام این لحظات را زیبا بازی می کند ودر اوج است نگاه کنید به صحنه ایی که حامد در دادگاه به دروغ اعتراف می کند که هستی را می زند و بد دهن است تمام بغض و خرد شدن یک مرد را در صورت و چشم های دانیال حکیمی می بینیم ان ارتعاش بی نقصی که به صدای زیبایش می دهد و ان نم اشکی که انگار فرو نمی ریزد هر بیننده ایی را به تحسین وا می دارد.اما هر قطب خیری برای دیده شدن احتیاج به یک قطب شر قدرتمند دارد که در عین نفرت ترحم برانگیز هم باشد ساناز عظیمی این خصوصیات را یک جا داشت و بازی ستاره اسکندری تمام این خصوصیات را باز تاب میداد چه ان جا که دیوانه وار فریاد می زند ودنبال شیشه مشروبش می گردد چه ان جایی که از گذشته اش برای دوستش حرف می زند عالی بازی می کند و ما او را نه موجودی نفرت انگیز که موجودی محصول شرایط می بینیم. حضور موثر پولاد کیمیای در نقش یک ادم پران با مرام که هنوز یاد ایران را در ذهن دارد حضوری گرم وروان دارد اوج بازی پولاد ان جایی است که با ترکان درگیر می شود و از بدن سر حال و ورزیده اش به بهترین شکل استفاده میکند.و در اخر باید اشاره بکنم به بازی خوب و سنجیده استاد ناصر طهماسب که با ان صورت سرد و بی حالت بهترین بازی را در نقش یک روشنفکر رانده شده از وطن را بازی می کند.بیشترین کمک را البته از صدای بی نظیر و محسور کننده اش میگیرد. چه ان جا که پیشنهاد اغواگرانه میدهد ومارال را به خوردن شام دو نفره دعوت می کند و چه ان جا که مشغول مجاب کردن مارال برای سفر است این صدای استادانه اوست که به کمکش می اید به زعم بنده این چهار نفر پیکره اصلی بازی های این فیلم هستند و تمامشان هم به خوبی از عهده وظیفه شان بر امدند 3_فیلمنامه فیلمنامه این اثر را از چند منظر می توان مورد بررسی قرار داد یکی همان ریتم است که در بالا صحبتش را کردیم. شاید حاصل نهایی کار را به تنهایی بنام علیرضا محمودی ثبت کرده باشند ولی این نگاه پخته و ظریف جیرانی در زمینه ریتم است که تعادل کار را تا پایان حفظ کرده است. منظر دوم شخصیت پردازی است و از همین جاست که دیدگاه موافقان ومخالفان فیلم از هم جدا می شود جهان و روح حاکم بر سریال طوری است که ان را در بافتی کاملن عقیدتی قرار می دهد بافتی که اگر ان را بپذیری می توانی از لحظه لحظه سریال لذت ببری و یا از ان متنفر شوی.شخصیت مثبت حامد را یا ستایش می کنی یا از ان متنفر می شوی.یا اراس و معرفتش را درک می کنی یا نمی کنی یا ازعدم ثبات مارال نگران می شوی یا نمیشوی به هر حال اگر در ان بافت عقیدتی باشی (که من بودم) از تمام این لحظات لذت خواهی برد به هر حال این سریال لایه جدید و دیده نشدی ایی از زن را در رسانه نشان داد و به هر حال خودمان هم می دانیم از این دست زنان در جامعه کم نیستند این تصویر گری بسیار دقیق و بی پیرایه ایی از بخشی از زنان جامعه ایرانی بود زنانی که در این جامعه وجود دارند و جیرانی توانسته تصویر دقیقی از بخش روشنفکر نمای ما نشانمان بدهد تصویری که به هر حال به زعم خیلی ها درست نیست اما به زعم نگارنده یک تصویر کامل ونمونه ایی برای اینده خواهد بود.جیرانی با شناخت کافی از قطب منفی ماجرا و با هم فکری علیرضا محمودی فیلمنامه را نوشته به خاطر همین است که ما ساناز و رفقایش را هیولاهایی ترسناک نمی بینیم که ان ها ادم هایی محصول شرایط خود هستند مثلن هلن شخصیتی عقل مدار و نسبتن متفکر تر است هم اوست که در قسمت های ابتدایی به مارال توصیه می کند رمانش را برای ویرایش نزد حامد ببرد ساناز هم همینطوری الکی بد ونابه کار نیست در سکانسی که از گذشته مادرش حرف می زند ما نه ساناز را هیولایی ترسناک می بینیم نه دیگر برای معلولش بی دلیل دل می سوزانیم در بارهی یک نکته دیگر هم باید توضیح بدهم وان فید شدن برخی شخصیت ها مانند خانواده حامد ومادر و دوستان ساناز هم باید گفت ان ها دیگر کارکردی نداشتند که بخواهند در درون قصه بمانند و مزاحمت ایجاد کنند در ضمن جیرانی با افزودن اراس و ترکان(که بازیگرش انصافن خوب بازی می کند)هم تنوع را حفظ کرده هم از تکرار و ملال فراهم کرده و هم ادم هایی را وارد قصه کرده که کاملن به محیطی که حوادث در ان روی می دهند می ایند. نکته بعدی که در اکثر سریال های ما به یک کیمیا تبدیل شده این است که قصه پرتی ندارد یعنی دقیقن به اندازه بیست وهشت قسمت ملاط ومایه دارد به اضافه گویی نمی افتد و شاهد کش دادن بی دلیل در هیچ یک از قسمت ها نیستیم. به هر فکر میکنم زوج جیرانی/ محمودی توانستند تصویر کامل ودقیقی از جامعه دوره گذار ایران از سنت به مدرنیته نشانمان دهند. در اخر دلم نمی اید به داریوش اریان اشاره نکنم که تصویر کاملی است از روشنفکرانی که از دل کافه ها بیرون امده اند. 4_عوامل فنی از فیلم بردار تا تدوینگر وطراح ها کارشان را به نحو احسن انجام داده اند. تصاویر زیبا و جاندار سیروس عبدلی در کنار ایده بی نظیر چند تکه کردن پرده(که حتی در ان یک واکنش هم از دست نمی رود) باعث شده که کار در زمره کارهای به یاد ماندنی تلویزیون ایران قرار بگیرد. در بعد طراحی چهره پردازی و لباس با وجود تمام محدودیت های به جای رسانه ملی کاملن این سطح تفاوت ارزشی و بینشی در ان مشخص است ومثلن میشود از روی لباس هم به تفاوت ساناز با خواهر های حامد پی برد در طراحی صحنه هم این نکته کاملن رعایت شده معماری گرم وسنتی خانه حامد و وسایل داخل ان را با ان خانه بزرگ وگل وگشاد عظیمی ها مقایسه کنید تا به ارزش کار طراح صحنه اثر بیشتر پی ببرید. فیلم صدابرداری خوبی هم دارد یکی از نکاتی که توجه مرا به شدت جلب کرد صداهای زمینه اثر بود. افکت های به جایی که کاملن در مسیر قصه و خط سیر اثر بود. 5_ترانه ترانه پایانی اثر هم کاملن همخوان ومطابق با شرایط و حال و هوای اثر است. ترانه ایی به شدت متفاوت که با صدای خسته وزخم خورده رضا یزدانی خوانده میشود ومارا هم تحت تاثیر قرار میدهد و نشاننمام میدهد با کمی وقت گذاشتن روی چیزی می شود اثری ماندگار خلق کرد. چیزی که این ترانه متفاوت با دیگر ترانه های سریالها میکند همخوانی با اثر و ملودی ارام ان است وهمان طور که اشاره اش رفت اجرای بی نقص رضا یزدانی از این ترانه است قلب ما از جا کنده می شود زمانی که فریاد میزند (چشام خسته اس......) موخره: جیرانی نشان داد که اگر کمی در کارش و وسواس داشته باشد اصلی ترین ادم درگونه رو به ملودرام در سینمای ایران است. جیرانی با این دقت نظر چنین سریال کاملی ساخته و فیلم های خوبی چون قرمز و شام اخر خلق کرده و هر جا حوصله نداشته حاصل اثار بی در و پیکری همچون اب واتش و پارک وی وده است. اصلن عنوان بندی دقیق و بکر این سریال کلفیست که ان را به عنوان بهترین سریال سال تا این جا بر گزینیم
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 20:2  توسط مازیار وکیلی
|
درباره امیر قادری و خودم: امیر بغض دارم نمی ترکد لامسب هرچه زور می زنم نهیب می زنم نمی ترکد امیر عزیز تقصیر من است یا خودت نمیدانم احساس می کنم عارف شده ایی از ان ادمهایی که کمی دورتر مینشینند ادم هایی مثل من را میبینند و لبخند میزنند و ادامه میدهند کمی دور می شوند بعد بر میگردند و کمی عقب تر را نگاه میکنند یکهو نوری می زند توی چشمانشان بعد مسیح وار مثل سرپیکو پیش می روند این که از له شدن ماشینت گفتی و حالی که بعدش بردی ولبخند زدی غصه نخوردی و به مبارزه ادامه دادی دستت را دراز نکردی همین یعنی عرفان اینجوری عرفان یک منتقد فیلم عاشق قطبی یعنی همان وسترنری که تک افناده به سراغ دشمن می رود وبعد از شکست دادن تمام ان ها مدال را از سینه می کند و به خاک میکوبد یعنی تام جادی که برای ما از روح بزرگ صحبت می کند یعنی همانی که وسط روز نوشتش بلند می شود یک ایستک می خورد اهنگی گوش میدهد وبعد نور اول صبح تمام وجودش را پر می کند عرفان یعنی همین یعنی این که زندگی را با تمام وجود در خودت حل کنی ودر قالب نور ان را تحویل دیگران بدهی یعنی این که انقدر حوصله داشته باشی که خودت را یادت باشد زندگی ومرگ و دیگران را دوست داشته باشی رنج ادم ها برایت اهمیت داشته باشد عرفان یعنی همان نوری که بذایت گفتم ساعت چهار صبح است ومن دارم با تمام وجود عذاب می کشم از این یلگی و ازادی روح تو خجالت می کشم و حسودی می کنم دارم این را می نویسم ویادممی اید تکه ایی از خودم را درون تو جا گذاشتم درون نقدت بر اپارتمان نقدت بر اواز گنجشک ها و پرونده ات راجع به بوچ کسیدی و ساندنس کید. می بینم یک تکه از وجودم در روح بزرگ باقی مانده است می بینم واز تو خجالت می کشم که چرا انقدر نا امیدم چرا تفرت و تلخیه عجیبی مرا پر کرده استاز این روح بزرگ خجالت میکشم ومیبینم قسمت اندک امیدواریه وجودم در سطر سطر نقدهایت اسیر شده است این ها را می نویسم و زیر لب می گویم عارف مدرن یعنی همین جریان سیال ونرمی که از نوشته هایت دریافت کردم تمام نمی شود ببخشید ولی ناظر شده ایی سلام امیر ببخشید سلام یوری سلام ما را به لارا برسان این روز ها جایی را می خواهم که کمی عق بزنم احساس می کنم موجود کثافتی در درونم رشد کرده ودارد مرا می بلعد یک حس نا میرای نا امیدی یک رنجوری خاص که انگار تا بی نهایت ادامه دارد یک جور تنهایی و یک جور یاس که هیچ ارتباطی به فلسفه ندار تمامش از منبع امید یعنی زندگی می اید زود دلم می شکند ان مو جود بدبو به احساساتم نزدیک شده وان را از هم دریده دارم عق می زنم ولی ان موجود گلویم را چنگ انداخته ودارد گلویم را خراش میدهد اول ها دود سیگار حلش می کرد ولی الان روزی دو پاکت سیگار می کشم ولی احساس می کنم ان موجود قوی تر می شود احساس می کنم دود او را سمی تر می کند یک رولت روسی با شمایل تما قدش دویده درون زندگیم و مرا می ترساند چون که خالی است نا امیدی ابعاد وسیع تری درون قلبم پیدا کرده تهی تر شده ام احساس فردی را دارم که دنبال جای امنی میگردد جایی به امنی رحم مادر هوس سیگار دارم هوس رهایی هوس ارامش سرم درد می کند هیچ کاری را نمی توانم درست انجام دهم صبح ها با تشویش بیدار می شوم شب ها نمی خوابم ارام نمی خوابم اغلب تا صبح بیدارم مثل بوفی که کور نیست امید را در نطفه ام کشته ام کم میخندم گریه نمیکنم میمیرم روحم مرده وپلاسیده شده نمازم را بی حواس میخوانم از خدا خجالت میکشم درونم می جوشد مثل کوه اتشفشان رویایی ندارم احساسی ندارم قلبی ندارم فقط مرگ را دارم که از ان هم می ترسم ای نگونه زندگی میکنم واین گونه زنده ام مثل جیک لاموتا وحشی ومثل تراویس بیکل نا ارام هر روز که بر میخیزم یاد این جمله نیچه در ذهنم قویتر فریاد می کشد: (به هنگام بمیر)
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 18:51  توسط مازیار وکیلی
|
امروز چند تا اتفاق جالب برایم افتاد که به اختصار برایتان شرح میدهم: 1_ با نوید و میلاد پیغامی رفتیم نمایشگاه مطبوعات روز جمعه ارام وخلوت و خوبی بود با مترو تا مصلی رفتیم ومقداری هم پیاده روی داشتیم بعد از دود کردن مقداری سیگار به نمایشگاه رسیدیم از در که داخل رفتیم مجسمه های باحالی با روکش روزنامه درست کرده بودند و من هم یک عکس گرفتم از این مجسمه ها که اصلن کار خوبی نشد ولی خب ارزشش را داشت غرفه مجلات همشهری نزدیک بود و ما یکراست رفتیم سراغ غرفه مجله بچه های همشهری جوان جای کوچکی بود ولی پر طرفدار ترین و شلوغترین جای نمایشگاه همین یک گله جا بود ضیافتی برپا بود محمد جباری، مهدی شادمانی، سعید بی نیاز،موسی حسینی راوندی ان جا بودند احسان رضایی هم کمی بعد امد مثل موسی. گپ زدیم تعریف کردیم انتقاد کردیم سه شماره از مجلات را گرفتیم و دادیم بچه های همشهری جوان امضا کردند چیزکی در دفترشان نوشتیم و لذت بردیم البته خیلی راحت وخودمانی بودند جای کوچکشان زیاد مجالی برای زرق و برق باقی نمی گذاشت ساده بودند و مهربان بساط چیپس و ماستشان هم به راه بود کلی گپ زدیم و عضو یک جایی هم شدیم به هر حال بچه های خوبی هستند مجله خوبی هم دارند اگر نمی خوانید بخوانید و اگر هم میخواندید همینطور ادامه دهید چون واقعن نویسندگانش ادم های خوبی هستند و دغدغه های خوبی هم دارند مجله شان هم شکل جالبی دارد مطالبش هم عالی است این جا رفتم و فهمیدم کار خوب فقط از ادم های خوب بر می اید مثل همین بچه ها2_ استقلال 1-0 باخت به راحتی در بازی که حقش بود مساوی کند یک احساس درونی به عنوان یک استقلالی دارد به من می گوید رفتن قطبی روی تمام لیگ تاثیر گذاشته امیر خان هم امروز سر حال نبود تیمش خوب بازی میکرد ولی جذاب نبود توپ به تیر خورد ولی با حال نبود افشین قطبی این جوری روی لیگ ما تا ثیر گذاشت به عنوان یک ادم مرتب اطو کشیده با ادبیاتی تازه ما را کمی تکان داد با این که هیچ وقت نه خودش نه سبکش را دوست نداشتم ولی در کل بودنش بهتر از نبودنش بود بحث عقیده های شخصی را که کنار بگاذریم بحث شور و حس و حال می اید وسط انگار با رفتن قطبی تمام این شور حالی که با وجود می بردیم را از ما گرفته باشند به نظر من بردن پرسپولیس دیگر کیف نمی دهد پیروانی هم مربی موقت شده افشینش همان افشین است ولی.....3_ دو تا اس.ام. اس تهدید امیز داشتم به خدا می دانم این بحث لادن دارد زیادی کش می اید ولی خوب خالی از لطف نیست اگر بشنوید اول متن اس. ام. اس اولی را برایتان می نویسم بعد یک جورهایی سعی می کنم تحلیلش کنم:(دست از سر لادن برداراگه دست از سرش بر نداری یه کاری میکنم از زندگی کردنت پشیمون بشی) دومی را به علت استفاده فرستنده از کلمات رکیک معذورم که بنویسم ولی به هر حال حکایت جالبی است بعد از یک سال یک بابایی پیدا شد که ما را تهدید کند ان هم درست در زمانی که من تمام قصه را فراموش کرده بودم یکی نیست از این اقا بپرسد پدر بیامرز در این یک سال کجا بودی 4_ احساس می کنم کمی درون گرا تر شده ام و از عصبانیتم خوابیده امیر هم که برای ما اه کشید اصل ما جرا اما این جاست که کاملن احساس می کنم نا امید شده ام و کسی حوصله ام را ندارد خطرناک است ولی چاره ایی نیست احساس می کنم بای د کمی شار شوم
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 2:43  توسط مازیار وکیلی
|
بعد از کش مکش و کلی تبلیغات ریز ودرشت باراک حسین اوباما رییس جمهور امریکا شد اوبامایی که متفاوت ترین رییس جمهور امریکا در میان تمام رییس جمهوران امریکاست او سیاه پوست، جوان، کاریزماتیک و خوش مشرب است در تمام سخنرانی های پیش از انتخابات حرف از تغییر زده وتبدیل به یک رویا برای تمام امریکایی ها شده امریکایی که ملول وخسته از تمام اتفاقات ایجاد شده در دوره ریاست جمهوری بوش به یک هوای تازه و امیدی دوباره میگردند جنگ در عراق، مسئله افغانستان،بحران اقتصادی اخیر همه وهمه باعث خستگی مردم امریکا و نفرت جامعه جهانی از امریکا شد امریکایی که دیگر ابر قدرت نیست بلکه کشوری است با کلی نقطه ضعف که بیش از هر زمانی این کشور اسیب پذیر کرده است امریکا هیچ وقت مثل حالا پر از مشکلات ریز ودرشت نبوده است ومردم امریکا به خاطر همین مشکلات اوبامای جوان را راهی کاخ سفید کرد ان هم با اختلاف زیاد واقتدار کامل حتی در ارا الکترال که در دوره قبل بوش را راهی کاخ سفید کرده بود این بار اوباما بود که درصد زیادی از این ارا را به دست اورد البته از حق هم نباید گذشت که رقیب او یعنی رابرت مک کین رقیب مقتدری نبود او هم مسن بود وهم دگم وتک بعدی قضایا را تحلیل می کرد و از همه مهمتر مدلی دیگر از جرج بوش بود واین یعنی این که او رای نمی اورد چون هم مردم امریکا وهم جامعه جهانی خاطره خوبی از او و هم مسلکان جمهوری خواهش نداشتند پس با خیال راحت میشد اوباما را رییس جمهور امریکا دانست اما هنوز نگرانی هایی هست اوباما سیاه پوست است ومردم امریکا نمی توانند حضور ک سیاه پوست را تحمل کنند(البته برخی از انها) پس همه نگران تکرار تاریخ در امریکا هستند یعنی یک جان اف کندی دیگر ظهور کرده وخیلی ها پیش بینی ترور کردن اوباما را کرده اند اوبامای جوان هر ان این خطر را حس میکند ولی به هرحال جز این ها و با تمام این اوصاف همه منتظر تغیرات به سبک اوبامایی هستند تا ببینند او چه خواهد کرد او از مذاکره بدون پیش شرط با ایران، بولیوی و اکوادور را داده است وکلی طرح دیگر برای امریکا دارد طرح هایی مثل خروج نیروهای امریکایی از عراق پس باید صبور بود ومنتظر بینیم متفاوت رییس جمهور امریکا چه خواهد کرد
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 17:34  توسط مازیار وکیلی
|
|